۱۳۹۴ دی ۲۵, جمعه

«در خـاطـرم روانـه شد و شب بخیر گفت»

«گفتم که در نبودِ تو شب‌ها به خیر نیست!»


كلاس نميشود گذاشت. اين روزگار را بايد با شير و شكر خورد. تلخى اش ديگر از حد گذشته است فرانسيس.

«که بر صحیفه‌ی تقویمِ پار می‌گذری...»

«با پُستِ پیشتاز فرستادند! یک شب رسید عکسِ کسی از ماه...»


آب و آیینه؟ چلچراغ و سقفِ بلوری؟ حوضِ نقاشی و ماهیِ قرمز؟ آسمانِ آبی و انار؟ 
نه فرانسیس! 
اینجا تهران است. 
بیا در میانِ شلوغیِ میدانِ هفتِ تیر ٬ روی پُلِ عابرِ مسخره‌اش٬ کنارِ بچه‌ی زود بالغِ گرسنه ی فال فروش٬ زیرِ بارانِ اسیدی٬ بنشینیم و به احترامِ این همه حرامزادگی و زشتی که چشم‌هایمان را دیگر نمی‌زند و در اعتراض به عادتِ عبور٬ به زبانِ سعدی سکوت کنیم.
سید محمد بهشتی لحظاتی قبل از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی٬ هفتم تیر ماه ۱۳۶۰ هجری شمسی: «ما بار دیگر نباید اجازه دهیم استعمارگران برای ما مهره‌سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند. تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازی نمی‌گیرند انتخاب شوند...»