۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

استخوانِ بیرون زده از زخم...

once upon a time a dream came true



"دیگر
به هیچ کس نمی گویم
تو این جایی
وگرنه
این پرستار دیوانه
سرنگی دیگر
در دست هایم
خالی می کند!"

"سیگاری دیگر بگیران!
فکر می کنم
دیگر
پیر شده باشیم
آن قدرها که تو
روی صندلی ات
چرت بزنی
و من
خاطراتمان را
تقسیم کنم ..."




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر