۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

سیزدهِ رمضان...

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ مِنْ رَحْمَتِکَ بِاَوْسَعِها...


با دردِ زیاد که بیدار شدم، ساعت نزدیکِ 4 صبح بود.
مُسَکِن خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم.
صدای دعای سحر از خانه ی همسایه بلند شد. انگار که ناگهان همه دلشوره ها و غصه ها آرام گرفته باشند برای چند دقیقه سکونِ محض بود و آرامش. قلبِ متلاطمم ایستاده بود از تپش. انگار که سرم روی پاهای تو باشد...
ناخودآگاه شروع کردم به دعا کردن و آنقدر نامت را تکرار کردم که خوابم برد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر