۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

«سرشانه‌های تو...»

...

بعضی وقت‌ها آدم می‌نویسد که یادش بماند٬ یک چیزهایی را بتواند مرور کند بعدترها. گاهی هم باید بنویسد که بتواند فراموش کند. یک خاطراتی را از کنجِ خاک گرفته‌ی ذهنش بیرون بکشد و بگذارد کنار. خیالش راحت بشود و دیگر سراغشان را هم نگیرد.
اواخرِ اسفند ماه بود. خانه رُفت و روب شده٬ بویِ عید می‌آمد. هیجانِ پوشیدنِ لباس‌های نو و عیدی گرفتن‌ها. انتظار میهمان‌های نوروزی. تعطیلات...
آن سال اما مهمان‌های ناخوانده‌ای قرار بود قبل از عید بیایند به خانه‌مان و گَردِ مرگ بپاشند روی تمام انتظارهای آن سال‌ها. مردانِ ریش دارِ کت و شلوار پوشِ غریبه آمده بودند که خبر بدهند میهمان داریم. مامان چادرِ مشکی سرم کرده‌بود با روسریِ سیاهِ بزرگ تر از قامتم. دقیقن نمی‌دانستم که چه اتفاقی دارد می‌افتد. یک چیزی توی صورتِ مامان بود. یک دردی٬ غباری از غم.
خاله‌ها آمده‌بودند.
مردانِ غریبه لبخند نمی‌زدند. دوست نداشتم بروم بیرون از اتاق. می‌ترسیدم. 
خاله‌ی کوچک آمد توی اتاق و من را بغل کرد و شروع کرد به زاری.
فهمیدم که دیگر قرار نیست مامان برود برای شناساییِ عکس ها و فیلم هایی که از اُسرا و شهدا گرفته‌بودند و هر بار چندین روز مریض بشود. دیگر قرار نبود که بابا بیاید و من را از روی شباهتم به خودش بشناسد و بغل کند و یک پیکانِ سفید بخرد و بیاید جلوی مدرسه دنبالِ دخترش.
داشتند بابا را می‌آوردند خانه. بابایِ خوش قامتِ شیک پوشِ من را داشتند می‌آوردند. خاک آلوده٬ تکه تکه٬ داشتند می‌آوردندش خانه.
و قرار نبود که بشود حتی چند دقیقه کنارش تنها باشم. قرار بود توی شلوغی بیاید و در شلوغی برود.
...
باید یک روزی تنهایی بیایم بنشینم کنارت٬ چند ساعتی خلوت کنیم. این یک چیز را به من بدهکاری بابا جانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر