۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

مخاطبِ ذهنِ من...

شبیه قصه های مادر...

یادم نمی‌آید هیچ کدام از شاهزاده‌های قصه‌های مادر از غصه گریه کرده باشند و هیچ کدام از دخترکانِ زیبا روی افسانه‌ها افسردگی حاد داشته بوده باشند. همیشه هم تمام اتفاقات به موقع می‌افتادند. همه چیز برای یک پایانِ خوب و خوش مهیا بود.
داستان از یکی بود یکی نبودی شروع می‌شد که توی یک شهرِ قشنگ٬ پادشاهی زندگی می‌کرد. پسرِ پادشاه تازه از سفر برگشته بود و اتفاقن در طول تمام این سالها٬ این پسرِ بلند قامتِ چهار‌شانه‌ی رشید و لایق به هیچ دختر دلخواهی برخورد نکرده بود.
خلاصه روال داستان‌ها همیشه با یک افت و خیزِ ملایم به هفت شبانه‌روز جشنِ عروسی ختم می‌شد.
توی این شهرهای افسانه‌ای بیمارستان نبود٬ یا حداقل اگر هم بود مسیر داستان از آنجا نمی‌گذشت. مرغِ بریانشان بوی زخم نمی‌داد٬ گل و لای زمین‌ِ تازه باران خورده دامنِ بلندِ هیچ بانویی را آلوده نمی‌کرد٬ هوای اسطبل‌هایشان مگس نداشت. معتاد و متجاوز نداشتند. دزدی هم اگر می‌شد٬ خب٬ ضرورت قصه حکم می‌کرد و این که بالاخره داروغه هم بیکار نباشد.
یک درویشِ پیرِ فرزانه داشت٬ یک پزشکِ حاذق.
یک قاضیِ عادل داشت و چند تاجرِ خَیِر.
بد خویی اگر بود بی دوام بود. حسادت کمی.
و من خودم را می‌‌گذاشتم جای تنها دخترِ زیبای شهر که شاهزاده با یک نگاه دلداده‌اش می‌شد.
 ...
می‌خواهم دستِ تو را بگیرم و از این شهر ببرم توی قصه‌های مادر. آنجا که دیگر من مریض نباشم و تو نگران. برایت پیراهنِ گُل دار بپوشم با دامنِ پُفی. احتمالن از اسب می‌ترسی٬ گاری سواری کنیم توی شهر. یک زیر انداز برداریم برویم روی تپه‌های بیرونِ شهر و دراز بکشیم روی چمن ها زیرِ درختِ بیدِ بزرگ. هوا هم خوب باشد. خیلی دور نباشد که خسته نشویم و قبل از تاریکی برگردیم به خانه‌ی کوچکمان که سقف شیروانی با سفال های قرمز دارد و روی هر دیوارش یک پنجره. از دودکشش هم دود بیرون بیاید همیشه و شومینه‌اش هیزمی باشد. کسی هم کاری به کارمان نداشته باشد. اینترنت ولی داشته باشد که بتوانیم به کارهای روزمره‌مان لانگ دیتنس رسیدگی کنیم. یک کتابخانه‌ی خوب هم داشته باشیم. سیج و جی استور و ژورنال آف فیلاسافی هم باز باشد برایمان شبانه روز. یک شعبه غذای هانی و یک پیتزا دی هم نزدیکی‌هایمان باشد. مرکز خرید اگر نداشت٬ خب٬ اشکال ندارد.

و آخرش هم صفحه‌ی داستان با یک قلبِ کوچک شونده بسته‌شود و زیر نویس کنند: ...And they lived happily ever after


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر