۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

How It Works...

دوزِ روزانه...


ترس مثلِ آمفتامین می‌مونه. ضربان قلبتو بالا می بره و ذهنتو به کار میندازه٬ بعد از مددتی ازش لذت می‌بری و کم کم بهش عادت می کنی. انقدر که دوست داری لِوِل‌های بالاتری از اونو درک کنی. دوست داری بیشتر تجربش کنی. دیگه مقدارِ قبلی ارضاع کننده نیست. 
تجربه‌ی حدد بالایی از ترس آدم رو بیشتر به این واقف می‌کنه که حدود بالاتری هم وجود دارن. تمام ناشدنی. اگر که به اندازه‌ی کافی ماجراجو باشیم٬ 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

«یار آمد در میان٬ ما از میان برخاستیم...»

مکتب خانه‌ی میرزا عبدالله


خانواده‌ی اهلِ موسیقی‌ای نداشتم. برادرم از ۱۳ سالگی سنتور می‌زد. دبیرستان که رفت دیگر حرفه‌ای شده‌بود. فتوا دادند که نواختنِ موسیقی حرام است. مامان سنتورِ امیر را فروخت٬ من هم که تکلیفم مشخص بود. 
از بچگی گیتار دوست داشتم. واردِ دانشگاه که شدم٬ بر اثرِ معاشرت با دانشجویانِ موسیقی و شرکت در چند کنسرتِ تجربی٬ صدای تار من را گرفت. 
بعد از سالها جنگ و جدال٬ بالاخره مسئولینِ امرِ وقت راضی شدند که اجازه بفرمایند من بروم سراغِ این علاقه‌ی شخصیِ چندین ساله. ۶۰۰ هزار تومان پول داشتم که هم باید ساز می‌خریدم هم باید پولِ کلاسم را می‌دادم با آن.
دوستان٬ مکتب خانه را معرفی‌ کردند. جایی برای شروع.
مکتب‌خانه‌ی میرزا عبدالله فضای دوستانه و گرمی داشت. حتی با تازه وارد‌ها هم خوب برخورد می‌کردند. همه‌مان را جمع کردند در اتاقِ بزرگی که دور تا دورش پشتی و زیر انداز چیده شده بود. نشستیم روی زمین. روبرو٬ در انتهای اتاق٬ در مقابلِ دیوارِ عرضی یک تختِ کوچک بود که رویش گلیم انداخته بودند. جای استاد...
صدای خوش و بش کردنش از بیرون می‌امد. وارد که شد همه برخاستیم.
شلوارِ کردیِ سفیدِ گشاد٬بلند قامت٬ با یک پیراهنِ کرم رنگِ نخی. ریش و موی سفیدِ بلند و لبخند.
استاد رسمش این بود که شاگردانِ جدید را در اولین جلسه خودش ببیند و با ایشان صحبت کند حتی اگر که قرار نبود هیچ وقت خودش مستقیمن بهشان آموزش بدهد.
از تک تکمان که حدودن ۱۵-۱۶ نفری می‌شدیم سوال می‌پرسید و با علاقه گوش می‌داد. خودمان را معرفیِ مختصری کردیم. آنهایی که چیزی بلد بودند می‌نواختند و استاد سطحشان را تعیین می‌کرد. سازهای جدید را خودش بررسی می‌کرد و اگر با کیفیت بودند می‌سپرد که بدهند به متقاضیان. 
از من پرسید چه سازی می‌خواهی بزنی؟
جواب دادم تار.
پرسید چرا؟
گفتم علاقه‌ی شخصی.  
چیزی یادداشت کرد و معلوم شد که من شاگردِ یکی از بهترین شاگردانش شده‌ام. 
افتخارِ بزرگی بود. تابستانِ ۸۸.