۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

برای جِرِمی...

اگر که آمدی...


چند تکه لباس٬ کتاب‌ها٬ عکست٬ کفش‌های کوچکِ کودکی‌ات و البته موهای من. روی میزِ آینه.
تاریخ را برایت کنار گذاشته‌ام. 
فکر کردم چه چیزی را از همه بیشتر دوست داشتی توی این تن. چه چیزی را می‌شود دور نگه داشت از خراب شدن٬ از هدر رفتن٬ از معصیت٬ از بی‌چیزی...
حیف است دیدنِ دست‌های غریبه لابلای گیسوانم. حیف است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

نذر کرده بود من را ببیند و دورِ من بگردد...

بوسیدنِ روی ماهِ مادر...


می‌گوید هنوز هم مثلِ جوانی‌هایش توی خواب راه می‌رود. گویا در خواب بوده که خورده زمین و آرنجش زخم شده. درست به خاطر نداشت. 

هوای گرگ و میشِ دمِ صبح...
سید بَگُم با صدای داد و فریادِ الیاس بیدار می‌شود. می‌دود توی حیاط. دل دل می‌کند که برود توی اتاق اما خب شاید زن‌ و شوهرِ جوان دارند بحثِ خصوصی‌ می‌کنند. الیاس رنگ و رو پریده در را باز می‌کند و می‌گوید که عزت آقا(تک دخترِ به جای مانده از حاج آقا محمودِ بازاری) باز خواب‌گرد شده. سرور را بغل کرده و می‌خواهد بی حجاب برود خانه‌ی مادرش٬ می‌گوید که دکتر خبر کنید. سرور دارد خفه می‌شود.
بچه‌ی سه ساله گریه می‌کند. الیاس با کلافگی و طعنه می‌گوید که من از عزت آقا می‌ترسم. زنِ دیوانه گرفته‌اید برای من. بارِ اولش که نیست.
با جار و جنجال بچه را از او می‌گیرند. می‌برندش لبِ حوض. سید بگُم دست‌هایش را خیس می‌کند و آرام می‌کشد به صورتِ عزت‌آقا. نفسِ عمیقِ مقططعی می‌کشد و بیدار می‌شود. الیاس بچه‌را خوابانده٬ باز‌می‌گردد٬ وضو‌ می‌گیرد و موقعِ رفتن به سمتِ اتاق می‌گوید که ماهِ آینده می‌برمش مشهد...

موقعِ خندیدن و اینکه تمامِ این خاطرات را با چه جزئیاتی به خاطر می‌آورد و تعریف می‌کند معلوم می‌شود که چقدر جوان است مادر. فقط ای‌کاش اسامیِ مهناز و آمنه را درست به خاطر می‌آورد. 

«نُت‌های گام‌های تو...»

«می٬ رِ٬ سی...»


یک چیزهایی هیچ وقت خراب نمی‌شوند. تمام نمی‌شوند. مثلن صدای حضورِ نرم و لطیفِ تو در خانه‌ی من. مثلن تو٬ که نشسته‌ای و سرِ من روی پاهایت که نوازش‌ می‌کنی موهایم را
مثلن دست‌هایم دورِ گردنِ تو هنگامِ رفتن.
من به تو وصلم. یک جوری دلم برایت تنگ است که نمی‌دانی.

این کلیشه‌ی خوش‌آهنگِ همیشه و هنوز...


۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

زیرِ گنبدِ کبود...

همسایه‌ها...


قدسی خانم نشسته بود روی سکوی کنارِ درِ خانه اش و سیگار می‌کشید. یک جورِ متفکری با دو انگشتش سیگار را نگه داشته بود جلوی صورتش و با شستِ همان دست با موی سیاهِ کلفتی که از خالِ گنده‌ی زیرِ غبغبِ چروک خورده‌ی چانه اش روییده بود بازی می‌کرد که انگار دارد به چیزِ مهمی فکر می‌کند. چادرِ خاکستریِ گل دارش را جمع کرده بود دورِ کمرش و سینه‌های بزرگش از زیرِ پیراهنِ مردانه‌ای که همیشه طبقِ عادت بر تن داشت آویزان بودند روی شکمش. آستین ها را تا آرنج لا زده بود بالا.
 شاخه‌های انار از روی دیوارهای کوتاهِ حیاطشان به بیرون خم شده بودند و سایه می‌انداختند روی پیره‌زن در گرمای چله‌ی تابستان. به خاطرِ وزنِ زیاد و دردِ پا٬ همیشه خانه بود. شوهرش اما پیرمردِ لاغرِ خمیده‌ای بود با ابروهای پرپشتی که تا روی پلک‌هایش می آمدند. ما فکر می‌کردیم که آقا خیری شاید کور باشد با آن عصای کج و کوله‌ی چوب گردویش. هیچ وقت در حالِ حرف زدن ندیده بودیمش. همیشه مثلِ سایه فقط عبور می‌کرد از جلوی همسایه ها.
از خانه‌شان می‌ترسیدم. شاید به خاطرِ شاخه‌های انبوهِ درخت‌های انجیر و انار و اینکه حتی در طولِ روز هم  تاریک بود و بوی عجیبِ خانه شان٬ شاید هم به این خاطر بود که اکثر مواقعی که به آنجا می‌رفتیم برای این بود که قدسی خانم مُچِ دست و پای در رفته‌ی من را جا بیندازد. زیاد این اتفاق می‌افتاد به لطفِ شرارت‌های کودکی. مامان می‌گفت که گوشهای من را هم قدسی خانم سوراخ کرده. بایک سوزن و نخ. 
یادم می‌آید موقع حرف زدن نفسش خس خس می‌کرد. دستم را که جا انداخت جیغ بلندی زدم و بعدش شیون و زاری. مامان هم٬ بدونِ نوازش و ابرازِ هم دردی٬ فقط لعنت می فرستاد به خودش و من که اینقدر دردسر برایش می‌تراشم. قدسی خانم آرام آرام نصیحت می‌کرد. مثلن می‌گفت که دختر بچه نباید بپر بپر کند. نباید هم‌بازیِ پسرها بشود. می‌گفت خوبیت ندارد.
...
آن غروبِ پنج شنبه را هنوز خوب یادم هست. مامان شله زرد درست کرده بود و طبق معمول چند ظرف برای همسایه‌ها گذاشته‌بود کنار. ظرفِ قدسی خانم را من بردم. خیلی خوشحال شد.‌ لنگان لنگان ظرف را برد گوشه‌ی حیاط کنارِ حوض توی پاشور شست و به من داد که بیاورم. تویش را هم پر کرد از فندقِ تازه. 
فردایش گفتند که سکته کرده پیره‌زن. برادرم مسخره بازی در می‌آورد که قدسی خانم شله زردِ مامان توی دلش بوده هنوز وقتی که داشته می‌مرده. 
چند ماه بعد آقا خیری هم فوت کرد.