۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

پنهان کاری...

نا خود آگاه


احساس می کنم مغزم داره پنهان کاری می کنه. یعنی اینطوریه که داره یه چیزایی رو از من قایم می کنه. یه چیزاییو نمی گه. زیرآبی میره. قسمت ارزش های انسانی رو بلوکه کرده. اداره ی رسیدگی به امور روزمرره تعطیله و وزیر منطق استیضاح و رد صلاحیت شده. تنها جایی که داره خوب کار می کنه کمپینِ توهم و شککِ. به همه چیز و همه ی آدما مشکوکم. حتی به املتی که صبح خوردم. گروهکِ آرزوهای محال کللی طرح و لایحه می فرستن به بخش خاکستری. دلم یه بچچه می خواد. تپلی... فشارش بدم٬ گازش بگیرم.
شادی بهش تجاوز شده و حاملست. خواب های آشفته. خاطرات محو و نا مرتبط میان و میرن. خشم...
دِی دریم می کنم که مغزم یه کلیدی چیزی داره که وقتی می زنمش همه چی روشن میشه و اینسایت پیدا می کنم و می تونم فکر آدما رو بخونم. اینطوری میتونم قهرمانِ جهان بشم.

و گاهی فکر می کنم که خوشبختم. گورِ بابای بقیه. 

دکترم گفت که کُتک می خوام و باید برم و خودمو جمع و جور کنم. می گه من «دست در کارِ ویرانیِ خویشم....»
دارم برنامه میریزم. داره درست میشه.

پی (ام) اس: جریانِ ناگهانیِ خونِ کثیف مغز را مسموم می کند. فیلترم آرزوست.

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

«حالا به عشق روی او...»

....


خانه ام را دوست دارم.
کتابخانه ی خالی از کتابهای فاخرش را
آشپزخانه ی کوچک نا مرتبش را
ظرف های نشسته اش را
زیر سیگاری همیشه پر اش را
اتاق خواب پر از بوی او را
و شکلاتهایی را که برای من اینجا و آنجا پنهان کرده است.

سخت شیرین می‌گذرد...

امروز خوبیِ تو به روزِ بدِ من طعم چیزکیکِ کارامل داد در خیابان بهشت.
چراغِ خانه ات روشن.

۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

دست های تو...

لای مو های من...


در این دومین روز از زمستان٬ بیشتر از تمام دومین روزهای تمام زمستانهایی که گذشت٬ بعد از آمدنت... آه «دلم نمي خواهد كه باتو شرح كنم؛ همين رمز مي گويم، بس مي كنم. خود بي ادبيست پيش شما شرح گفتن.»
مقالات

«زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوستت دارم...»

"فرناندو پسوآ"

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

همه‌ی ماه های پاییز شهریورند.

عفن...


در میان این ساعت هایی که نمی‌گذرند
خانه باز تاریک است. مثل ساعت های بعد از سرخوشیِ متادون. و درد٬...
 چیزی که انگار آغاز و پایان ندارد٬لاجرم خاطره نمی‌شود. 

و من انگار گیر کرده‌ام. تکان نمی‌خورم. پیش نمی‌روم. دارد تکه تکه روحم خورده می‌شود٬ می‌گندد٬ می افتد. طاعون گرفته٬ متعفن.... خراب می‌شود. «چنان که ریزه ریزه برآید وقتِ گرفتن...»

باز دارم تمام می‌شوم.

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

«که نیم کشته به خون چند بار برگردد»

نه

نمی‌گویم چون باور نمی کنی نقطه
چون این روزها باید به سختی بگذرند نقطه
چون این روزها باید بگذرند نقطه
چون این روزها باید
چون این روزها
.