۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

Watch out for me...

این منِ بیرونِ من...


تهران یعنی خیابان انقلاب، از میدان انقلاب تا میدان فردوسی. همین. گویی تمام شهریت این شهر در همین یک تکه جاریست. بی اغراق، بی تکلف... 
از کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تا پارک دانشجو،... 
از بوی قهوه ای که ناگهان بعداز پلِ کالج مشامت را پر می کند تا کافه ای که میشود درش نشست، چای دارچین نوشید، دید، دیده شد، ...
و خیابان انقلاب یعنی تو...آن شب که پیاده روی جنوبی اش را تنهایی میرفتی با موهای بازِ بلندِ هر روز بیشتر شبیهِ مَنَت. یعنی اتفاقِ ساعت هشت و نیم یک شبِ پاییزی، نزدیک میدان فردوسی. خیابان انقلاب یعنی من که از این سوتَر نگاهت می کردم، از مسیر منحرف شده، مشایعت کننده، مراقب قدم های آهسته ی دردمندت. و منِ خیره به طاق نسرت سرشانه هایت، که مرا به یاد اصالت «آرک دو تریومف» می اندازند، باران خورده.
خیابان انقلاب یعنی تو، که انگاری به زبان سعدی سکوت میکنی.
و منِ نگران که: پیاده گَز میکنی؟ و تو که انگار ملتفت نگاه هایم شده ای: تنهایی رو باید پیاده قدم زد...

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

همسایه ها...

مرگ...


جلوی درِ دو لِنگه‌ی خانه‌ی نرگس خانم پرده‌ی مشکی آویزان کرده بودند. مغازه‌شان هم بسته بود بر خلاف همیشه. مادر همیشه می‌گفت مشتی محمد شب و روز باز است. منظورش مغازه اش بود. خاروبار فروشی کوچکی که درِ پشتی اش به حیاطِ خانه‌شان باز می‌شد.
جماعت می رفتند و می‌آمدند. محمود پسرِ کوچکِ مَش مَممَد سر تا پا سیاه پوشیده بود و دمِ در ایستاده بود و با حالتی عصبی سیگار می‌کشید. بی تفاوت به نگاه های مذمت بار همسایه‌ها که این گوشه و آن گوشه استاده بودند. هرزگاهی دست می کشید لای موهای پر پشت خرماییش و مسیر کوتاهی را قدم زنان می رفت و می آمد.
مامان پرده را که کنار زد٬ بوی اسفند مشاممان را پُر کرد. توی حیاط خانه شان غوغایی بود. صدای شیون و گریه‌ی زهره و فاطمه دخترهای نرگس خانم از توی ساختمان قدیمیِ خانه می آمد. درها رو به حیاط باز بودند و قسمتی از ایوان هم فرش شده بود.
درخت های انبوهِ حیاط٬ روز را شب کرده بودند. دو دیگِ بزرگ روی دو اجاق مشغول جوشیدن بودند و لاشه‌ی گوسفندی گوشه‌ی بیرونیِ انباری٬ نزدیک درِ مستراح آویزان بود وتاب می خورد و خونابه اش جاری بود روی کفِ موزاییکِ خانه.
مامان چادرش را کشید توی صورتش و زمزمه کرد که کفش هایت را نمی‌خواهد در بیاوری و دستِ من را که ناخودآگاه ایستاده بودم و محوِ تصویرِ غم آلودِ خانه‌ی همیشه شلوغِ مَش مَممَد شده بودم کشید به سمتِ درِ ورودیِ عمارت.
وارد که شدیم فضا زنانه تر شده بود.
نرگس خانم که می گفتند چند بار از حال رفته بوده روی صندلی ای نشسته بود. رنگ پریده و مات...
روی تاغچه ها عکسِ محمد٬ پسرِ در جوانی فوت شده‌ی شان و عکس نوه ها و جوانیِ پیرانِ خانه و آینه و شمعدانی قدیمی خاک گرفته ای خود نمایی می‌کردند.
مامان گریه می‌کرد. نرگس خانم بلند شد و همدیگر را بغل کردند. 
من رفتم گوشه‌ی حال ایستادم. سرگردان بودم چه کنم در آن هیاهو. ملیحه و عاطفه٬ نوه های نرگس خانم و هم بازی‌های من آمدند نزدیک. غمگین و ترسیده بودند و هیجان داشتند. ملیحه گفت: دوست داری مرده ببینی؟
عاطفه که صورتش اشکی بود هنوز٬ نفس زنان زمزمه کرد: آقاجان توی اتاق بغلیست. دوست داری ببینیش؟ خیلی سرد شده ولی هنوز نبردنش گورستان.
نگاهی به مامان کردم که مشغول عرض تسلیت به دختران متوفی بود که حالا بلند تر شیون می کردند. مادر هم تازه رسیده بود.
مطمئن بودم که تا نیم ساعت دیگر یادِ من نمی افتند. دستِ عاطفه را که بزرگتر بود گرفتم و رفتیم سمتِ درِ اتاقِ کوچکِ خانه...