۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

Religious Dilemma

و لقد خلقنا الانسان...

کسی می‌دونه خدا قبل از خلقت انسان چی زده‌بوده؟ ساقیش کی بوده؟ منظورم اینه که آیا شیطان برای نا فرمانیش دلیلی داشته؟ یعنی ممکنه از ترسش سجده نکرده‌باشه؟ 

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

روزی روزگاری...

کوچه روشن شده بود نصفه شبی.


کوچه ی بن بستِ خلوتِ آبرودارمان انگار داشت بی آبرو می شد. بوی دود و سوختگی فضا را بغل کرده بود. رنگ قرمزِ آژیرِ آمبولانس روی پنجره و دیوار اتاقم می رقصید. مامان و امیر٬ دوان دوان و آشفته آمده بودند تو ی اتاق من و بیرون را نگاه می کردند. مامان انگاری داشت گریه می کرد. گفت که بیرون نرویم و جوراب کلفت سیاهش را پوشید و چادر رنگی اش را برداشت و رفت.
از لای در سرک می کشیدیم٬ علی فریاد می زد بر سر میرزا علی که «بالاخره خودشو کشت. راحت شدی؟ مامانمو تو کشتی...» داد میزد و گریه می کرد... محمود آقا و داماد و پسر بزرگش٬ علی را که هرز چندی حمله‌ور میشد به سمتِ میرزا٬ نگه داشته بودند. میرزا علی نشسته بود لبه ی سکوی خانه اش و صورتش را با دستهاش پوشانده بود و آرام آرام گریه می کرد. 
دود... ترس...
از لابلای شلوغی٬ برانکارد از در خانه که حالا دیگر دو لنگه اش باز بود بیرون آمد با یک ملافه‌ی سفید که سر تا پای زنِ نحیفی را پوشانده بود.
نرگس خانم خودسوزی کرده بود. در حمام. با یک گالن نفت.
علی یک هفته بعد از آن خانه رفت.
۴ ماه بعد میرزاعلی که ۶۰ ساله بود حدودن٬ زنِ زیبا و جوانی را به خانه آورد. همسایه ها دوستش نمی داشتند. ما می فهمیدیم که حتمن مشکلی دارد. یک بار مامان وقتی که داشت با خاله سرور و مادر حرف می زد از دهانش پریده بود جلوی ما که «نجمه خانم» خراب است.
نجمه خانم زنی بود ۴-۲۳ ساله از طبقه‌ی اجتماعی پایین جامعه. سواد نداشت. درشت اندام بود با موهای بلند مجعد طلایی. آن وقت ها کسی مِش نمی کرد. گاهی که از درِ خانه‌شان سرک می‌کشید بیرون موهایش آویزان می‌شدند و مانند آبشار طلایی از سرشانه‌هایش می‌ریختند پایین. کمتر از چند ماه بعد زایمان کرد. مامان می گفت «عروسِ باردار آورده بود میرزا علی.»
چند وقت بعد...
علی دیگر جوان ۲۰ ساله‌ی رشیدی شده بود و مغازه‌ی بزرگی داشت و کاروبارش سکه بود.
کم کم بیشتر می‌دیدیمش در محله. می گفتند می‌آید پول می‌دهد به میرزا علی کمک خرج بچه ها که حالا دیگر دوتا شده بودند.
میرزا علی از صبح تا شب بیرون بود اما در خانه‌شان زیاد باز و بسته ‌میشد. ما فکر می‌کردیم علی خواهرهایش را باید خیلی دوست داشته باشد که اینقدر بهشان سر می‌زند.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

«اگر مرادِ تو ای دوست بی‌مرادیِ ماست...»

بیا بِکِشیم بیرون.


آقای پیرِ راننده‌ی تاکسی سمند زرد رنگ با کلاهِ پشمی و کتِ چهارخانه‌ی خوش دوختِ قدیمی که هر روز صبح حوالیِ ۷:۳۰-۷:۴۵ از خیابانِ ترکمنستان عبور می‌کنی و با شنیدنِ «دربست» توقف می‌کنی ولی حاضر نمیشی با ۷ تومن منو ببری «بهشت»٬ خُب ما از شما ممنونیم.


ترمز نکن پدرِ من. آخه هر روز لامصب؟


۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

مادربزرگ یعنی...

مادر بزرگ یعنی


کسی که از مشکلات مالی ات برایش بگویی تا درگیری های کاری و درسی و احساسی٬ جوابش با خونسردی این است که "توکل کن خودش درست می‌شه". انگاری که معجزه هر روز جلوی چشم‌هاش اتفاق می‌افته. اما اگه بفهمه که یک وعده غذا در روز نمی‌خوری آسمون و زمینُ به هم میریزه.

الهی عَجِّل...

پروردگارا...



همه‌ی مسلمین جهان را از راهِ راست هدایت بفرما. (چپ و راستِشم خیلی مهم نی)

از جمله مُلتَمسینِ خاص: خانم شریفیِ طبقه پایین٬ خاله مهناز٬ مهندس اعتماد٬ اون خانومه تو صفِ نونوایی٬ راننده تاکسی اونروزی (همون دیوونه هه).

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

شرحِ مختصری از احوالات اینجانب:

حافظه‌ی چشم‌هایم...


تعطیل باشد٬ هوا خوب باشد٬ دردی نباشد... تهران که نیستی٬ قرارِ ماندن ندارم.
برگرد زودتر. تهران بی تو طهران نمی‌شود.

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

یا اَبَر فَرض

حضور فخیمه‌ی اعلیحضرت یاهو:

ابراز تشکر و سپاسِ این جانبان را بپذیرید به جهت تغییراتِ همایونیِ سرخود اعمال شده‌ی سرویسِ ایمیل.
این حرکتِ درخشان موجبات تسریع در امرِ اتلاف وقتِ مشترکانِ مقیم کشورهای جهان سوم را فراهم آورده و سرعت باز کردنِ هر پیغام را به طور متوسط به ۱۵ دقیقه( معادلِ متوسط زمانِ زایمانِ یک اسبِ آبی) رسانده است. 
مادرتان را.

"امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس"

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

قضای عهدِ ماضی


"...و فاصله

تجربه‌ ای بی‌هوده است."


درگیر و کلافه وارد محدوده ی میدان تجریش می شدیم (برای دومین بار در یک ساعتِ گذشته) از پیاده روِ شمالیِ خیابان ولیعصر، یادم می آید که بازویش را گرفته بودم و از شدت آزردگی اخم کرده بودم، او هم غمگین و ناآرام بود... آقایی که پلاستیک نان سنگکِ داغِ غیر خاش خاشی را از گوشه ی پیاده رو برداشته بود الان خوشحال ترین آدمِ روی زمین بود.

کسی از پشت سر صدایمان کرد، ببخشید خانوم، آقا... برگشتیم، دختری با ظاهری ساده و یک کیسه ی پلاستیکی در دست نزدیک شد. نزدیک تر... توی کیسه پر از گل بود. مارگریتِ سفید. دست بُرد و در حالی که دو شاخه گل را بیرون می آورد با لهجه ی خاصی که انگار ایرانی نبود گفت: می خوام این گلها رو بدم به شما... و یک شاخه به سمتِ من گرفت. با تردید گرفتم.  منتظر بودم قیمت بدهد و پول بخواهد. یک شاخه ی دیگر را داد به دستِ او و در حالی که بر می گشت که به راهِ خود ادامه بدهد گفت: همه چی خوب میشه...

متعجب شدیم و حالمان خوب شد. همه چیز خوب شد.