۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

بَزَک کردن افعال نهی

 دل خوش کُنَک


و از جمله تفریحات سالم ما این بوده است که در خیابان‌های تهران راه برویم و به نوشته‌های در و دیوار٬ تابلو‌ها و مغازه‌ها گیر بدهیم و هار هار بخندیم. مثلا امروز جلوی پیشخوان شیرینی فروشی‌ای در میدان فردوسی نوشته بود «No Smoking Allowed».
 و البته در جامعه‌ای که در آن بسیاری از کارها ممنوع است٬ باید هرزگاهی این چنین(فارغ از درست یا غلط بودن ساختار این جمله) به شهروندان یادآور شد که مجاز به انجام ندادن چه کارهایی هستند خُب.

Error 403

Disappointingly Bewildered


تهوع ناشتایِ سرِ صبح، حس غم‌انگیزِ خروج از خانه‌ی سنگینِ هنوز خوابِ دست و رو نشسته،‌ مثلِ روزِ غیرِ قابل تحملِ تولدِ آدم و حتی روزهای قبل و بعدش؛ پرتابت می‌کند به خیلی سال‌های دور. و مثلا برای من می شود 20 سالِ پیش در چنین روزی، زنگ چندین ساعت‌، صدای دوم دامِ ترسناک، صدای سرد و بی احساسِ مجری برنامه که اعلام می‌کرد امروز دوشنبه چندم ماه فلان برابر با چندم فلان ماه قمری و میلادی است و بعد دویست و کوفت سال پیش در چنین روزی ... جای خط بالشت و ردِ تُفِ خشک شده روی صورت‌ها، بوی لباس‌های اتو شده و چای دم کشیده، مامانِ عجولِ دوان و نگران، دکمه‌های جابجا بسته شده، نان و پنیرِ در دهان ماسیده، مشق‌های نیمه نوشته، ادامه‌ی خواب در سرویس مدرسه، شیفت‌های شلوغ مدرسه، صف های قناس، ورزش اجباری اول صبح، ترس‌های کودکانه، موشک‌های کاغذی، معلم‌های خود درگیر، ناظم‌های مریض، لعنت به آن(به زعم من) سردمدارِ نهضت پینک فلوید در صدا و سیما . لعنت به من، به تو و این روزها.

"مش قاسم:آقا جان انگليس ها چرا با شما بدن؟!

دايي جان( با سوز و گداز مثل نوحه خوني):اونا با هركي كه وطنش رو دوست داشته باشه بدن.مگه اين جوون مردم ناپلئون بناپارد چه كرده بود كه از زن و بچش جداش كردن و آوارش كردن و اونو به جزيره ي سگ هلند:31: تبعيدش كردن؟!... دق كشش كردن ... چون وطنش رو دوست داشت.

(مش قاسم اينجا كم مونده برا ناپلئون بناپارد گريه كنه:.ميكوبه رو سينش و ميگه): الهي به حق مرتضي علي آب خوش از گلوشون پايين نره."

پی نوشت: چایِ دارچینِ رومنس بی حضور شما مثل همیشه نبود.

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

تنگ در بغل گرفته شده ترین زانوی غم...

.....

رسالت هنرمند

 

پوران جونم٬ پوری... پری... خواهرم!

من هنوزم فکر می‌کنم که تو به عنوان یه بانوی سالخورده‌ی عاقله٬ که به عدم توانایی های خودش به عنوان یه کارگردان تا حدی واقفه٬ می‌تونی ایده‌های بکر و با ارزش رو نریده باقی بذاری و بسپریشون دست یه کارگردان دیگه. فیلم «هیس» تو باعث شد من دوباره به جیرانی ایمان بیارم.

به جناب شهاب حسینی هم مراتب ارادت بنده را برسانید٬ و به ایشان بفرمایید٬ در هر نقش و شکل و لباسی که باشند٬ با هر حرکت٬ موجبات غش و ضعف و از دست شدگی عقل و شعور این جانب را فراهم می‌آورند. بوس و اینا...
«قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند»

 

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

صاب مجلس

فهم و کمالات و سواد و تجربه... لابد «هذا من فضل ربکم»


یک وبلاگ نویسی هم بود که از تک تک کامنت گذاران پُست‌هاش تشکر می‌کرد. دونه، دونه. یعنی به امام هشتم. همه رو هی قدردانی می‌کرد. بعضیارَم حضوری.
حالا این برادر که از اول هم سطحش همین بود، توهین نکنیم، ولی کم خردِ خاک بر سرِ بی کلاسِ گاوی بود که دومی نداشت. حالا یکی دیگه رو بگو...، فرنگ رفته و با کمالات و روشن فکر و
cv سنگین و از این مزخرفا، یه باری که حواسش شاید نبود، به همه‌ی نظرات داده شده‌ی یکی از پُست‌هاش، اعمالِ جواب کرد. ولی با کمک دوستاش آخرش متوجه‌ی کار اشتباه خودش نشد و سعی نکرد دیگه تکرارش نکنه و کلاسِ کارش به گا رفت. بله بچه‌ها، خاله سوسکه هم در سلامتِ عقل و بلوغ کامل، تصمیم گرفت که دیگه با شلیته نره مغازش.
حالا،
دیدین اینایی که اولِ صحبت می‌خوان بهت بقبولونن خیلی لیبرال و بی طرف و اینا هستن؟ مثلا می‌گَن؛ "قضاوت نمی‌کنم ها..." یا " به من ارتباطی نداره، ولی..."، "خودش باید تصمیم بگیره اگه قبول کنه که..."، "اونم حق داره ها ولی من هیچ وقت اینطوری نبودم که..." بعد آخرش کله پاچه‌ی طرفُ بار میذارن؟
من اینطوری نیستم. از اول هم معلوم بود که قراره چی بگم؛ بقیه ی محاسنِ نور بالاتون به کنار، توی کلیشه‌ی بلاگرـخواننده ی "من کَچَلم تو مودار..." ریدین بابا. یعنی ریدین با "ر" ی دسته دار.
الآن من نمی‌دونم چرا ولی به نظرم بعضی‌ها که خیلی هم زیادی پیشِ خودشون به کلاس و باندری‌های وبلاگشون واقف هستن، اونقدرها آدم‌های جالبی نیستن. حجمِ مطالعاتِ به طورِ گسترده‌ای توی چشمِ خوانندگانِ با دهانِ باز متعجب و حیران شده‌‌شون هم توی حلقِ ما. واللا به قرآن.
یادم افتاد که از طرفِ یکی از همین نویسندگان(راویانِ متون)، یه بار به من پیشنهاد شد که مطلبی بنویسم، در این عمارتِ همایونی، در نقدِ کسی یا اتفاقی. مطلبی به سبکِ خودم. چرا که فقط لحنِ نقادانه‌ی به زعمِ عده ای رکیکِ من گویای عمق و زشتیِ اون اتفاق یا شخصیت می‌بود و از شأنِ وبلاگِ محترمشون، با انتشار این بیانات، هر قدر هم به حق و درست و روشنگر، کم می‌شد. نامبرده یه باری اَم قصد کرده‌بود با اسم مستعار نظری بنویسه ذیلِ مطلبی در اینجا، بی‌دونِ لینک و آدرس. خُب چرا صورتِ خودتُ شطرنجی می‌کنی برادرِ من؟ بِکِش بیرون بذا هرجا شأنته. این رفتارا، سر زدنشون از طرف آدم‌هایی که می‌گن توی اشتما دنبالِ ترویجِ چیزای خوبن، خیلی دردناکانه خنده‌داره.

پی اس: خیلی بی ربط یادِ این افتادم که چقد دلم می‌خواست بتونم به لیدی گاگا بگم: خانومم، هنرمند، شما صدات که محشره، قد و هیکلتم بد نیست، چهره‌ی زیبایی هم داری بدونِ آرایش، عالی هم میرقصی، کلی هم که طرفدار داری و جاییزه بردی و... آخه چرا خودتو عینِ این مادر به حروما درست می‌کنی میای رو سِن؟ ها؟ حیوون؟

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

"S'il te plaît. Apprivoise-moi!"

دارد غروب می‌شود.


خواب٬ نمی‌آید. امروز هم مثل چند روزِ گذشته جمعه بود.

"Si tu m'apprivoises, ma vie sera comme ensoleillée. Je connaîtrai un bruit de pas qui sera différent de tous les autres. les autres pas me font rentrer sous terre. Le tien m'appellera nous du terrier, comme une musique."
Le Petit Prince

«خاطر عام برده‌ای٬ خون خواص خورده‌ای»


ادبیات فاخر کهن (برداشت آزاد و انحرافی)


«جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد.»
این عین عبارت «مشرف‌الدین»است. یحتمل پس از تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت. یعنی من٬ خرابِ کلامشم لامصبُ.

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

"در مبل های عطر ِ تو بلعیده"

دیشب


یکی دو دقیقه‌ به وقتِ خواب که نمی‌دانم چقدر می‌شود در زمانِ بیداری، بینِ همه‌ی کابوس‌هام

نورِ زیادی دیدم از چهار شیشه‌ی کدرِ درِ چوبی یک راهروی تاریک،

آنطرفش یک سرسرای بسیار روشن بود با سقفی بلند و سفید و دیوارهایی به رنگ سبز/آبی، رنگِ خانه‌ی قدیمی مادر. که دیوارِ روبروی من یک طاقچه هم داشت با یک آینه بیضوی نقره‌ای رویش. سمت راستِ تالار، جای دیوار، پنجره‌های بلندِ سرتاسری بودند (شاید هم در)، با پرده‌های توری ساده‌ی آویزان که باد به رقص در آورده‌بودشان. پرده‌های سفیدِ مات، وانیلی.

پُر از نور بود و هوای تازه ای که انگاری از آنطرف پنجره ها از روی گل‌ها و درخت ها بلند و وارد فضا می‌شد. عصر بود اما با نورِ دمِ ظهر، شفاف، سیقلی. نشسته بودیم روی یک کاناپه‌ی بزرگِ پارچه‌ای. رو به پنجره. من پاهایم را کمی دراز کرده‌بودم سمتِ تو. معلوم بود که اواخر تابستان است و خنکای شهریور اما ظرفِ انارِ جلوی مان، روی میز، باعث می‌شد فکر کنم که یک روزِ استثنائا آرامِ پائیزیست. چهلچراغِ کریستالی بزرگی که از سقف آویخته بود تا نزدیکی بالای سرِ ما پایین آمده بود، دانه‌های کریستالِ ترد و شکننده‌اش با صدای نوازشگرانه‌ای به هم می‌خوردند و انسان را مسخ می کردند.

من چایِ دارچین می نوشیدم و تو تاریخ بیهقی می‌خواندی. بلند بلند...