۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

"زخم بر من زنی و دستِ من آلوده کنی..."

آخرِ شاهنامه...


آدمِ متوقعی نبوده‌ام. از آن دسته افرادی که دائما منتظر تشکر دیگرانند برای کارهای کوچک و بزرگ و یا آنها که کاری را صرفا برای دریافت قدردانی بعدش انجام می‌دهند. بیشتر مواقع هم به اشتباهات خودم واقف بوده‌ام چرا که اینقدر هوشمند هستم که بدانم دارم اشتباه‌ می کنم و یا فلان کار و فلان حرفم درست نبوده است. و چنان عاشقم که به سختی می‌توانم از رفتار و گفتارِ هرچند گاهی غلطِ معشوق، خُرده بگیرم و گلایه کنم و یا از برخی رفتارهای موجه به ظاهر اشتباه خودم دفاع. تو این‌گونه نیستی و نبوده‌ای.

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

“البته که شما را خواهم دید. با کمالِ علاقه و هیجان.”

«...که مبلغی دلِ خلق است زیرِ هر شکنش»

هوای کبود قبل از طلوعِ یک صبحِ سردِ اواخرِ پاییز، نمِ نرمی روی پُرزهای پارچه‌ی پشمیِ پالتواَم نشسته‌بود. حیاط دانشکده خالی بود از آدم. انگار که ساختمان‌ها هم هنوز خواب بودند. وارد ساختمانِ شهرسازی که شدم چراغ ها خاموش بودند. جای پریزها را بلد بودم. درِ دفترش قفل بود. هر روز حدود 6 صبح می آمد به قولِ خودش مشتری‌های قبل از کلاس ساعت ۸ را رفع و رجوع کند. امروز تأخیر داشت.
نشستم روبروی در اتاقش روی زمین،‌ جزوه‌ها و مقاله‌ها و آی پدم را در آوردم. قرار بود راجع به موضوعی حرف بزنیم، و من باید ساعت 8 سر کار می بودم. فکر کردم بهتر است برایش نامه‌ای بنویسم که اگرمجبور شدم بروم پیش از اینکه ببینمش٬ شرحِ پیشرفت کارم را بدهم و اینکه آمدم و نبود و ...
کمی که نوشتم احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده، آمده‌ بود.  پرسید: «داری چی می‌نویسی کله‌ی سحری؟ پاشو... دستتو بگیرم؟(خندید و رفت سمت در دفترش)... باید یه کیلید در اتاقمو بهت بدم برا اینجور وقتا.» دست‌هاش...
بلند قامت و چهارشانه. از آن استیل‌هایی که هرچه بپوشند بهشان می‌آید و البته که هر چیزی نمی‌‌پوشند. کنار تُنِ زنگ دارِ صداش، ته لهجهٔ خاصی که کمی معلوم می‌کرد اصالتا تهرانی نیست و نحوهٔ اداکردن با حرارت واژه‌هاش حواس آدم را پرت می‌کرد. حرکت دست‌هاش در هوا موقع توضیح مسائل، یک جوری که انگار خطوط نامرئی رسم می کردند، اوج می‌گرفتند، فرود می‌آمدند، کشیدگی انگشت‌هاش که به شکل موزونی از هم باز می‌شدند و می‌رفتند لای موهایِ بلندِ حالاـ دیگرـ کمی ـ خاکستری اش، آنقدر با هیجان راجع به مسائل تخصصی حرف می‌زد و آنقدر مسلط بود به موضوعات که احساس نمی‌شد کلاس درس است و دانشگاه. بیان بسیار قوی و حرفه‌ای. همه را به یک اندازه از نظر می‌گذراند و البته فقط به تعداد معدودی لبخند می‌زد. گاهی که می‌خواست روی سؤالی فکر کند، دستهاش را توی جیب شلوارش می‌کرد و متمرکز قدم می زد و قدم می زد. همیشه از اتاقش تا کلاس، کُتش را می پوشید و با حالت رسمی وارد کلاس می شد، کمی  که می‌گذشت٬ کُتش را در میآورد و آخر کلاس هم کتش را می‌انداخت روی دوشش و از کلاس خارج می‌شد و معمولا هم با یکی دو دانشجو به دنبالش برای پرسش. گاهی که حواسم از حرف‌هاش پرت می‌شد با خودم فکر می‌کردم که چطور ‌می‌شود در تمام جوانب تا این حد جذاب بود؟ ...
(می‌گفت که بیایم سر کلاس‌ها سوای هر تصمیم و اتفاقی. چند بار گفت که جای من خالی بوده و یک بار هم به گمانم کم حواسی کرد و گفت که دلش برایم تنگ شده.) هر بار که با هم حرف می زنیم، اگر شخصِ سومی ما را مشاهده کند، اگر که اختلاف سنی را نادیده‌ بگیرد٬ متوجه دو دوستِ سرخوشِ قاه قاهی می شود که خیلی وقت است همدیگر را می‌شناسند و حرف هایی با هم دارند که با دیگران ندارند.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

IceCream

«اصل مقصود است... »


«خُذ الغایات و اُترُک المبادی.»
امروز ظهر٬ بعد از حدود ۳۷-۳۸ ساعت بی‌خوابی٬ یه چیزایی رو می‌دیدم که به نظر می‌رسید بقیه نمی‌بینن. یه چیزی شبیه سایه‌های متحرک و مواج. به رنگ‌های قرمز و سیاه. تا اینجاش مشکلی نبود. از وقتی واقعاَ ترسیدم که دیدم سایه‌هایی که از وسط بقیه رَد می‌شن و کِر کِر می‌خندن٬ به من که می‌رسن با احترام از سر راهم می‌رن کنار. یکیشون هم وایساده بود جلو میزِ من و هر بار که آقای رئیس می‌اومد بالای سرم٬ بهش انگشت نشون می‌داد.

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

مُغَنی کجایی؟ کُلَنگِت کجاست؟

-->

اَعوذُ بالعوام‌الناس مِنْ شَرِّ این همه روشنفکر کون باهوش (ترجمهٔ تحت اللفظی Smart Ass)


یه زمانی مُد بود و همچین با کلاس٬ که طرف یا از طبقه‌ی خیلی ثروتمند باشه یا از طبقه‌ی خیلی فقیر، اون موقع ها قسمت اعظم جامعه٬ طبقه ی متوسط (اقتصادی) و کم و بیش طبقه‌ی روشنفکرا و درس خونده‌ها و معلما و استادای دانشگاه و دانشجوها و شاعرا و نویسنده‌ها بودن. طبقه‌ی فئودال٬ بیزینِسِ خودشون و داشتن و یه لقمه نون و بوقلمون خودشونُ می‌خوردن٬ فقرا هم٬ دسته و گَنگ و گذرهای قُرُق شده‌ی خودشونُ داشتن.


حالا که به لطف پیشرفتای اقتصادی و حقوق بشری و سیاسی مملکت تو هشت سالِ اخیر٬ طبقه‌ی متوسط از جامعه کلا حذف شده، هی همه دست و پا می زنن که خودشونُ از بالا و پایین بکشن تو این طبقه. یه باری اَم یکی از رفقا انقدر محکم در صدد بر اومده بود که تا 2 هفته کمرش گرفته بود. دیگه یعنی انقد آمپول و اینا زد که هنوزم که هنوزه درست نشده. آبروش جلو مامانش‌اینا رفت. همه هم هی می‌پرسیدن تو که دوست دختر داشتی چرا تَنا تَنا؟


این گروهی که خودشونُ خیلی شیکم-خیاری زورـچَپون کردن تو صفِ یارانهْ نقدیِ فرهنگی جماعت٬ با خودشون یه جور پرستیژ و لایف استایل خاصدِ خودشونُ آوردن٬ که البته خوب هم هست. چرا که اینجوری٬ به راحتی از بقیه‌ی گلٌه قابل شناسایی هستند. مثلا وقتی داری یه اتفاقیو تعریف می‌کنی٬ که توش صحبت از کیونِ یه نفرِ( حتی) فرضی می‌شه٬ طرف چنان آخ و واخش می‌ره هوا٬ یا بعداً نظرشُ راجع به اینکه چقدر بی شخصیت هستی بهت ابلاغ می‌کنه. در نهایت هم می‌ره یه  Ristraining Order می‌گیره که از فاصله ۵۰ یاردی نتونیم بهش نزدیک بشیم. آخه می‌دونین این دسته از روشنفکرا خیلی زود دچار کسورِ شأنیات می‌شَن.


 نه عزیز دلم٬ نه آقاجان٬ نه خانم جان٬ به نظر من همون طور که فاحشگی سقف سنی نداره، روشنفکر بودن(به معنای آدم‌حسابی بودن) هم طبقهٔ اقتصادی و اجتماعی نداره. ادبیاتِ خاص خودشُ نداره. به سطح تحصیلات هم هیچ ربطی نداره. این چیزا به بد دهنی و هرچی که معنی بد میده هم مربوط نیست.


در رابطه با اینکه اسم من به عنوان یک شخص بی‌ادبِ بی شعورِ بی فرهنگ توی محافل می‌چرخه٬ مثلا وقتی می‌خوان یه کاریو تقبیح کُنن می‌گَن: شهرزاد شدی! یا شهرزاد بازی در نیار و از این حرفا... از همینجا می‌خوام اعلام کنم که... اعلا...اع... می‌بخشین٬ بغض گلومو گرفته. خیلی خوشحالم. خیلی.


سیگارم که به خط تعارف برسه، پابلیش و تاچ می کنم.


پی نوشت: در نگارش این نوشتار٬ به دلیل گُشادیِ نویسنده٬ هیچ گونه مطالعه و جستجویی در رابطه با الگوهای تحرکات اجتماعی بین طبقه‌ای٬ ویژگی‌های طبقات اجتماعی و اقتصادی جامعه٬ تحلیل دلائل ظهور و افول طبقه‌ی متوسط فرهنگی جامعه ایران از اون وَختا تا الآن صورت نگرفته‌است. درست و غلطش پای خودتون دیگه. شهرسازم من٬  مردم/جامعه شناس که نیستم. سؤالی دارین اگه٬ برین از دکتر پارسی بپرسین.

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

نظریه ی خشونت/ درماندگی

نفهمیدم چطور از وسطم رَد شد...

 

من قائل به خشونتم. بله.

و معتقدم یک اعضایی از بدنِ اینها را باید پوست کند٬ در روغن هسته‌ی انگور تفت داد و به دندان کشید.
کدام عضو؟ یعنی نمی‌دونید؟


حتی توی هری‌ پاتر هم برای پرواز جاروهای پرنده حریم هوایی قائل بودن. اما اینجا موتور‌سوارا گلاب به روتون ۲ دسته دارَن: 

۱)اونایی که از تو پیاده‌رو میرَن.

۲) اونایی که از تو پیاده‌رو «هم» می‌رن.

 


۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

تولدت مبارك آقاهه اَم...

بالاخره آمد، آمدى...



هميشه، هنوز، ناگهان، شديداً، دُرُسته، واى... من چقدر ، ١٥ تا از ١٠ تا دوستت دارم.
هيچ ميانه ى خوبى هم با قيدها ندارم. 

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

"...هاتف غيب ندا داد كه؛ آرى، بكند."

" يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب..."


يكى از اين دو سه. 
حالا اگر هم نشد، خيلى خودتان را به زحمت نيندازيد. راضى نيستيم به جانِ شما.

به قول مجرى متشخص برنامه راديو ٧؛ "...امروز هم از همان روزهاى آبى مايل به رفتن است."

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

كاش من انقدر بزرگ نمى شدم...

آنوقت شايد تو هم انقدر پير نمى شدى.


با هيجان زياد گفت كه درخت گردويش امثال ٤تا گردو داده و گفت كه يكيش مالِ من است. ديگر از كوچكتر بودن باغچه و حياطش در اين خانه جديد نسبت به آن عمارت قديمى شكايتى نمى كند. با اينكه به خاطر شرايط جسمى نمى تواند از خانه بيرون برود، پُر است از شور زندگى. غصه مى خورد كه نمى تواند روزه بگيرد، مهمانى بدهد و بچه ها را دور هم جمع كند. دلم كه خيلى مى گيرد، تلفن مى كنم، صدايش از پشت گوشى تلفن من را سر حال مى آورد مادرم...

ازش خواهش كردم يكى از قصه هايى را كه در كودكى برايم مى گفت و من فقط اسمش را يادم بود، بازَش بگويدم؛ "قصه ى گازُر (به معنى جامه شوى و يا غسال)"
تعريف كرد، پُر شدم از حس نرم و نارنجى كودكى....
"تَق، تَق، تَق.... كى هستى؟ .... گازُر هُى، گازُر هُى.... گازُر به شوى رفته، به شستشوى رفته، هر وقت اومد به خونه، ميگم به خدمت آيد...."

هر چه در اينترنت سرچ كردم چيزى شبيه اين قصه نيافتم و مادر هم خاطرش نبود كه اين داستانك را كجا خوانده. ( بعد ترها فهميديم كه كتاب هاى خطى و قديمى مادر ، كليله و دمنه و شاهنامه و امير ارسلان و ..... بوده اند.)
 گويا محمدعلى سپانلو مجموعه اى جمع آورى كرده از قصه هاى قديمى به نام "داستان قديم" كه قصه ى شاه و گازُر  هم در آن آورده شده است.

۱۳۹۲ تیر ۲۷, پنجشنبه

"...پسرم را از قول بنده ببوسيد، به او بگوييد مقدارى برايم صحبت كند و در نامه بنويسيد..."

"...اين چند سياهه را جهت اينكه خبر داشته باشيد نوشته ام..."

بابا،
سلام.
كاش بودى...
كاش كبابى داشتى، كاش معلم نبودى، كتاب نمى خواندى...
كاش بودى، گوشه ى دود گرفته ى ميدان توپخانه يك مغازه ى كوچك اجاره اى داشتى كه ظهر ها از دودكشش بوى كباب پخش مى شد و پاتق كارگر ها و مسافران بود. من هم گاهى بعد از كار مى آمدم مى ديدمت، با بوى گوشت و چربى لباس هات بغلت مى كردم، مى بوسيدمت، ...

گاهى كه روزگار خيلى سخت تر مى گيرد و خُب، كسى هم نيست،
گاهى كه مى ترسم،
 تخيل مى كنم كه هستى، مى آيى، سراغ مى گيرى، حمايت مى كنى، كارهاى مردانه ى خانه را انجام مى دهى، كم حرف، معتمد...
كاش بودى بابا.

و من اين سياهه را جهت اينكه خبر داشته باشى نوشته ام.

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

My Existence Is Conditional

و این یعنی اینکه کلا بستگی دارم...

 

گاهی همین که در زندگیِ کسی نیستی، وارد نمی شوی، داری در حق او لطف بزرگی می‌کنی. داری دوستش می‌داری و مواظبت می‌کنی. حتی گاهی داری به شخصِ خودت هم لطف می‌کنی و یا دارد به تو لطف می‌شود که هُل داده می‌شوی به عقب. انگار همین که کَم شوی، دور شوی، یک اتفاقِ خوب است. گر چه فرق است میان کسی که می‌داند و نمی‌پرسد و نمی‌داند و نمی‌پرسد اما این هر دو، می توانند به یک اندازه بزرگ باشند. آدم حسابی باشند. دلتنگی هم می‌شود یک چیزی شبیه جنگی که هر روز دَر می‌گیرد در تو... بعد از مدتی هم خوب می‌شود که دیگر نگران و منتظر چیزی نیستی و هر اتفاقی، دیداری، نوشته‌ای، بوسه‌‌‌‌‌‌‌ای، برایت یک پیش‌آمد ناگهانیِ خوشایند است. دیگر نه وابستهٔ محبت می شوی نه دلخور از خیانت. و این یعنی اینکه...

Run dude! Run for your freak’n life.

I Feel Violated…


 

حسِّ اون لحظه‌ای که بعد از یک ساعت و نیم تحمل عربده‌های "احمد مهرانفر" و نیم ساعت کلنجار رفتن با خودمون (که تو می‌تونی، تحمل کن، تو می تونی.) تصمیم میگیریم پاشیم از وسط تئاترِ "مردِ بالشی" از سالن خارج بشیم و وقتی به درِ انتهای سالن می رسیم، در کمالِ نا امیدی و بهت و حیرت می بینیم که در قفله. دِ آخه مسئولین محترم تماشاخانهٔ ایرانشهر، اومدیم و یکی می خواست بره دستشویی یا مثلن سالن آتیش گرفته بود، کاره دیگه...، یا یکی قلبش گرفته بود داشت سکته می کرد، در باید قفل باشه؟ بی دربونی، چیزی؟ از پشت هم آجر چیده باشین تا سقف؟ حالا البته این هم هست که اساسا شاید حواستون بوده دارین چیکار می کنین. ای ناقُلاها... 
تقریبا بغض کردیم وقتی دره حتی با هُل و فشار و اینا هم باز نشد. در حالی که اشک توی چشامون جمع شده بود عین بچه‌های خوب برگشتیم روی صندلی های خالی ردیف آخر و تا ته تئاتر رو نیگا کردیم. فقط نمی‌دونم این صندلی‌ها از اول خالی بودن، یا  آدم های باهوشی  که زودتر متوجه شدن باید سالن رو ترک کنن، قبل از اینکه در قفل بشه، رفته‌بودن . تازه فکر کنم توجه یه تعداد از تماشاچی‌ها هم تاحدی بهمون جلب شده بود.

من الآن رسما چند فقره پدرکشتگی با کلِّ سیستم تماشاخانه ایرانشهر دارم دِن وات فالوز، ایز نات اِ کامپیلیتلی بایِست کریتیسیزم.  

خانه هنرمندان تنها جایی که نیست، همان "خانهٔ هنرمندان" است. هر بار که به تئاتر می روم از همان اول، قیافه‌های عجیب و به طرز تصنعی‌ای ساختکی و به طرز احمقانه‌ای یک شکلِ، و آن ادا و اطوار گولّاخانهٔ آدم‌های الکی‌خوش حالم را بد می کند. انگاری که همه لباس‌هایشان را از یک جا می‌خرند. اکثر اوقات هم کارهای خوبی اجرا نمی شوند و... بهتر است نامش را عوض کنند و بگذارند : مرکز جذب آن دسته از شهروندانی که فکر می‌کنند ظاهر هنرمندان حتمن یک چیزی تو این مایه‌ها باید باشد، شاخهٔ جوانان  

 
البته من هر گونه ادعایی رو مبنی بر انجام تبلیغات منفی برای تئاتر مذکور رد می کنم. من فقط میگم: " آخه مای دیر. یو سی!؟ هر شاعری خر نمیشه، هر خری شاعر نمیشه"

خوب احتمالا این مکان، این سبک آدم‌ها و این اجراها، خوشایندِ گروه‌ها و ارضاء کنندهٔ سلیقه‌هایی هست. ریلی؟! ایمپاسیبل.

 گود فُر دِم. جای من آنجا نیست.




۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

سطحِ دغدغه...

...نه شیر داره نه پستون


دختر جوانی هستم، از تهران. از وقتی شیرِ گاوِ حسن رو بردن هندستون، تو یه حالت خوف و رجائی‌ام انگاری که بگم مثلا تو مایه‌های سورئال مثل اینا
.یه گوسفندم نذر کردم، اگه حالم خوب شه، گیاه خوار شم



۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

ساندویچِ نونِ اضافه...

از رنجی که می‌بریم...


احد آقا٬ بانکه‌ی خیارشورُ میذاره زمین و با انگشت میزنه به کتف حمید ( از سرِ فضولی و نه به جهت معاشرت) می پرسه:

- حالا چی داری گوش میدی؟ رادیو اِ؟

حمید در حالی که با لبخند٬ بقیه‌ی پول مشتری رو بهش میده و بدونِ اینکه برگرده جواب میده:

+ بلوز.

- نپرسیدم که چی پوشیدی. (در حالی که سعی میکنه شمرده و بلند تر حرف بزنه و معلومه که داره به آستانه ی تحمل خودش نزدیک میشه٬ ٬ با اشاره به گوش هاش) گفتم داری چی گوش می کنی؟  چه نواری؟

+(با بی حوصلگی یکی از هدفون ها رو از گوشش در میاره و در حالی که توضیح تفاوت بین نوار کاست و ام پی تری رو کاملا بی فایده می بینه٬ برمیگرده) بلوزِ٬ بلوز.

- (خشمگین) تو همیشه بساطِ عن بازیت پهنه؟ نمیتونی یه کلوم درست حرف بزنی؟ دانشگا رفتی ارواحِ ننت؟ آدم نمیشی نه؟ بلوز گوش میدی؟ بیا... (به خشتکِ خودش اشاره می کنه) این شروارم بیگیر ببَر بعدا گوش کن. (برمیگرده و به هم زدنِ مخلوط گوشت و پیاز روی سینیِ کباب ترکی مشغول میشه) ...شیکمِ خالی و گوزِ فندقی!؟ 
برو پایین چنتا باکس آب معدنی وردار بیار مشتری معطله.
(صداشو بلند تر میکنه که بقیه هم بشنون) همینا بودن رفتن به روحانی رأی دادن سکه ارزون شد دیگه... واللا به خدا... گرفتاری شدیم...

+(با دلخوری هدفون را تا ته در گوشِ خود فرو کرده از پله ها پایین می رود.)


تمام حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق به آقاهه می باشد.


بخارِ سفيد...

...


الان حدودا نیم ساعته که پا شدم تو جام نشستم دارم خیلی متمرکز به این فکر می کنم که «لاس-تیک» مستهجن تره یا «پِ-لاس-تیک»...
هنوز به هیچ نتیجه ی مشخصی نرسیدم.

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

اشاعه فرهنگ نماز ازالة الله...

"زایل:... و فارسیان از این معنی تجرید نموده با لفظ شدن وکردن استعمال می نمایند"


نماز جماعتای مدرسه بود، به زور به زور وا-میس-تان-دون-دَنمون بخونیم و اینا، بعد ما هم که کونِ وضو گرفتن نداشتیم میرفتیم صواب بقیه رو هم زایل می کردیم، یا گاهی وختی وضو هم که داشتیم و با اعتماد به نفس می رفتیم سرِ صفِ اول، رکعت اول تشهد می خوندیم بعد از ردیف دوم یه عده نمازشونو میشکستن که بزنن به ما تا حالیمون شه پاشیم واستیم، خُب؟

...یه دُعا هه بود اون مکبرِ خود شیرین آخر نماز بلند می خوند، 2 روزه دارم فکر می کنم یادم بیاد با تار درش بیارم نمیشه

.باید آهنگ تو روحانی ای بشه اگه درآد

...پی اِس: اون دنیا معلم پرورشی ما باید جواب پس بده خار