۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

خویش تَن داری...

...دارم تمام می شوم


اساسا اینطوری است که تا یک جاهایی نباید به روی خودم بیاورم یک چیزهایی را. یعنی اصلا بهتر است که به روی خودم نیاورم تا احتمال درست شدن چیزهای خراب کم تر شود. آنوقت است که رسیدن به نقطه ی "یک عالمه همه ی غصه ها و درد ها و خرابی های جبران نا پذیر و مرض و دوری و آرزوهای سابقا دست یافتنی و از بد روزگار بر باد رفته و بد بختی و زندگیِ بدون امید به فردا(دقیقا فردای امروز) و فشار متلاشی کننده ی محیط و عزت نفسِ به هیچ انگاشته شده ای که کم کم دارد فراموش می شود و تحمل آدم های حقیر و زندگیِ تِرِکمان" راحت تر و سریع تر اتفاق می افتد
حالا می شود با خیالِ راحت مُرد و تمام شد. دو دل هم نباشم که شاید اگر بیشتر تحمل می کردم اوضاع به طور
.معجزه آسایی رو به راه می شد

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه

سلام محبوبم، صبح بخیر.


یک روزِ تعطیل


.آقاهه تقریبا هنوز خواب است و من حواسم هست که زیاد سر و صدا نکنم. قرار است که توی اتاق خواب سیگار نکشم
 .اریک هری پخش می شود و من قهوه میریزم
.تابستان شده و همه‌ی چیزهای خوب، نزدیکند و در دسترس


.اوضاع بد نیست، کمی آرام گرفته ام، یعنی حداقل، طبق روال معهود این سال‌های اخیر، تا شهریور نیامده باید اینطور باشد، 

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

"المنَّة لله که درِ میکده باز است...."

"رخساره ی محمود و کفِ پاي اياز است"


ها ليلي.... ها ليلي.... ها ليلي....

حالِ این روزهای ما...

کودک خبیث و نا آرومِ درونِ من که معمولا توی گلدونِ سابخونه جیش میکنه، پاهای اضافیِ عنگبوت های کوچولو رو میکنه، درِ یخچالُ باز میذاره، بند کفشارو به هم گره میزنه، آدامسشُ می چسبونه زیرِ میز و همه‌ی شیرینی ها رو تُفی می کنه که کَسِ(به فتحِ کاف) دیگه ای نخورتشون، داره مانع از این میشه که من، خوشحالیِ خودم رو از برنده تر شدنِ نامزدِ مورد علاقم احساس و ابراز کنم چرا که بیش از آن که از این خوشحال باشم، احساس شاموسْ گامْبالی ای توی دلم داره وول می‌خوره که قالیباف و جلیلی(نماینده ی حکومت) تمام این مدت، داشتن زیرِ درخت چنار دنبالِ گلابی می‌گشتن.

بابا، ممد باقر، برگرد بیا ورِ دلِ خودمون به دزدیت برس.

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

یکی از 8 گرگِ گله


القصه...
یکی بود، بقیه هم بودند...





و چوپان را روزگاری پیش آمد کرد که مردم دِه، دیگر به فریادهای گاه و بیگاهش وقعی نمی نهادند. چون گله را در حال دریده شدنِ هر روزه دید و جان گوسفندانْش را بیهوده در خطر- که گرگ ها بیشتر برای تفریح می کشتند تا رفعِ گرسنگی- شُل کرد(گله که مالِ خودش نبود خُب(.
گله به دست گرگ ها افتاد. چوپان زیر سایه ی درخت خوابید. مردم دِه، همین که عَر عَر چوپان را دیگر نمی شنیدند، خوشحال بودند و حال و روز گلّه به هیچ کجایشان نبود.
گوسفندان، ترسیده از گرگ ها و ترسیده تر از چوپان.
1:هوی...

3:ها؟

1:بی نفهم، "ها" هم شد جواب؟ حیوون! نوبت تواِ امروز. بِکِش برو یکیشونو بِدَر بیار بکشیم به دندون.

3: ما 8 تا گرگیم. یه گوسفند به کجای کدوممون میرسه؟ چوپون کدوم گوریه؟ چرا خودش نمیاره پیشکش کنه؟ داده دستِ ما ها مرتیکه‌ی دَوَنگ.

5:چوپون زیر سایه‌ی درخت خوابیده، به راوی گوش نمی کنی مگه؟ قرار شد روزی یکیشونو بخوریم دیگه. بی دردسر. اگه قانع باشیم همیشه سیریم.

7:الان که شبه. سایه‌ی درخت کجا بود؟ بعدشم، اگه اول خودشو بخوریم، قرارداد خودبخود فسخِ.

8:شما ها حالیتون نی؟ داد و بیداد میکنه ملت میریزن سرمون. حالا روزی یه تیکه هم به خودش میدیم. اونقدرا هم بد نیستش.

4:مشکل ما چوپون نیست. این سگه ست.

7: (بی تفاوت، در حالی که با ناخونِ انگشتِ کوچیکش داره دندوناشو خلال می کنه) می کشیمش

2:ببینین دوستان، ما از اول اینجا جمع شدلیم که یه کار فرهنگی بکنیم. یه حرکت مثبت رو به آینده. اگه قراره خونی ریخته بشه اول باید این چوپون تنبل دروغگو رو بخوریم. مردم از خداشون هم باشه...


نگاه‌های معنی داری بین گرگ ها رد و بدل می‌شود، همه به سمت تپه ای که چوپان روی آن خوابیده خیره می‌شوند، لبخند می زنن
و دندانهایشان هم برق می زند.

7:پاشین دیگه. نمیاین مگه شما دوتا؟

2:نه. دارم به این فکر می کنم که آیرانیکلی، ما الان شخصیت های خوبِ داستانیم. ملت می تونن کاملا باهامون همزادپنداری کنن.7: کسی با تو زِر نزد. هی... 5! تو نمیای؟

5: نه. من زن و بچه دارم. این ماجراجویی ها از من گذشته. ضمنن با 2 درست حرف بزن.

2: خودم دست دارم، جوابشو می دم.



The End



۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

Self Fucking Confidence (SFC)

آمین...


احساس می کنم دیگه هیچ کاری نیست که از پَسِ انجام دادنش بر نیام، (حتی درست گذاشتن نقطه و ویرگول و ... تو اینجا که از تهش میذاری از سرش می زنه بیرون). هیچ مسئله ای (هر چقدر هم بزرگ) نمی تونه مانع پیشرفت من بشه تو هیچ برهه ای از زندگی شخصی و اجتماعی، حتی خودِ خدا (نعوضُ بِ للا(یه جور فحش اِروتیکِ)).
 دارم بالا می رم، همینجوری... هِی...
دیگه هیچ "جاه" ای نیست که نتونم "طلبش" کنم، هیچ آدمی نیست که نتونم اغواش کنم.
 همه ی سختی ها تموم شدن و دود شدن و رفتن هوا از وقتی که بالاخره مئفق شدم زیرِ دوش، سیگارمُ تا ته بکشم بی دونه اینکه خیس شه. چه لامصبی ام من.

۱۳۹۲ خرداد ۱۹, یکشنبه

پناهِ ماه و سال

همه ی 365 روزِ


به دفعات این منظره را تخیل خواهم کرد، و هر بار به خلسه ای چند ثانیه ای فرو خواهم رفت،

اینکه حالا تو خوابت برده، معصوم و آرام، و من جوری به تو نزدیک می شوم که بشود حرمِ نفس هایت را نفس کشید.

و آدم های دیگرِ دور و نزدیک به کنار، حسودی کنم به ساعتی که همیشه با توست. به صفحه کلید لپ تاپت، به زخم دستِ راستت. به موهای خودم که دوستشان داری. به کتابِ به نظر تو تحسین بر انگیزِ "چامسکی"(که به نظرِ من اسمِ خیلی خوشمزه‌ای دارد.) و به پیغامگیر تلفن خانه ی پُر از صدای تو.

بله، همان گونه که مستحضرهستید من، زنِ روشنفکری نیستم.


I heard of a man
who says words so beautifully
that if he only speaks their name
women give themselves to him.


If I am dumb beside your body
while silence blossoms like tumors on our lips.
it is because I hear a man climb stairs and clear his throat outside the door.

۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

هذا من فضل ربی...

یک فقره دلِ خجسته...


.رستگاری از آنِ آن بنده ایست که  در خیابان "بهشت" کار می‌کند و در خیابان "نجات الهی" زندگی