۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

"نه راهِ شدن نه روی بودن..."

"معشوقه ملول و ما گرفتار..."



همه طفره‌آمیز است آن‌چه از روز به چشم می‌آید:
افق در دسترس است و لمس ناپذیر.
روی میز
کاغذها
کتابی و
لیوانی.ــ

هر چیز در سایه‌ی نام خود آرمیده است.
خون در رگ‌هایم آرام‌تر و آرام‌تر برمی‌خیزد و
هجاهای سرسختش را در شقیقه‌هایم تکرار می‌کند.
چیزی برنمی‌گزیند نور،
اکنون در کار دیگر گونه کردن دیواری است
که تنها در زمان ِ فاقد ِ تاریخ می‌زید.

عصر فرا می‌رسد.
عصری که هم‌اکنون خلیج است و
حرکت‌های آرام‌اش
جهان را می‌جنباند.

ما نه خفته‌ایم و نه بیداریم
فقط هستیم
فقط می‌مانیم.
..."

از اکتاویو پاز
ترجمه احمد شاملو



'Big Brother is watching you'

Political Dystopia: Orwell 1984 Big Brother



امروز موقع تحويل كار به رئيس بزرگ، توى کلَّم داشت سمفونى ٩ بتهوون پخش مى شد. البته فقط ٣ دقيقه ى اولش.
نيم ساعت بعد كه كارو خونده بود و راضى به نظر ميومد اومد توى دفتر و راجع به شهرسازى مدرنيستى پرسيد و آخرشم خودش يه سرى آيه ى جديد نازل كرد و رفت.
آقاى رئيس من به نوبه‌ی خودم از بابتِ شما متأسفم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

وا..........كُنِش.

مى كنيم ، مى كنيد، مى كنند،


مطالعه را،
پياده روى را،
ملاقات را،
نظر بازى را،
سبُك سرى را،
خريت را،
ازدواج را،
متاركه را، 

كليد را در قفل،
دوشاخه را در پريز،
انگشت را در دماغ،
اجابت مزاج را در مستراح،
بوسه را در سينما،

محبت را دريغ،
مادر را نا اميد، 
پدر را دق مرگ،
صاحب خانه را عاصى،
فعلِ "غلط كردن" را صرف،
خوابِ بد را تعبيرِ خوب،
تاريخ را تحريف،
خود را مست،

دعا را،
توكل را،
ثواب را،
خطاب و عتاب را،
تفاخر را،
تجاهل را،

خنده ى تلخ را،
گريه ى بى اختيار را،
شكوه را،
دعوا را، قهر را، آشتى را،
دست درازى به حقوق ديگران را،
تجاوز به حريم شخصى افراد را،
تجاوز را،
افراد را،

بوسه را،
آغوش را،
احساس را،
نگاه خيره را،
كشف تمام زواياى پنهان تن را،
تكرار يك جمله را،
دست در موهاى معشوق را،

معشوق را،
معشوق را،
معشوق را.....


۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

Hasta la vista, baby

Judgment Day

چاى ريختم و آوردم گذاشتم روى ميز پذيرايى، مامان درِ ميزِ تلويزيون را باز كرد و از طبقه ى بالايى، يك كتاب بيرون آورد و شروع كرد به حرف زدن، اما من دیگر حواسم پرت شده بود، نمى شنيدمش....

 اولین بار که می خواستیم دستگاهِ ویدئوى خانگى بخریم، مامان، وامِ کوچکی از آموزش و پرورش گرفت و به خانوادهٔ سنتی اعلام کرد که تصمیم دارد یک دستگاه ویدئو بخرد تا بتوانیم در خانه فیلم ببینیم. داشتن يك چنين وسايلى در خانه، آن زمان(دهه ى شصت) خيلى تجملى محصوب مى شد و هركسى وسع مالى خريد آن را نداشت، يا حد اقل در خانواده و اطرافيان ما اين چنين بود. چندين بار براى مادربزرگم -كه معتقد بود یک چنین چیزی براى بچه ها خوب نيست و اين چيزها مفسده زاست اساسا- توضيح داد كه از اين وسیله فقط قرار است استفاده هاى آموزشى و سرگرمى  بشود و رويش كنترل دارد والبته بیشتر به اصرار و خواستِ برادرم(دامت برکاته) است که "همه گفتار او فصل الخطاب است و همه کردار او سحر حلال"، درست به همان دلیل که آتاری را خریده بود. مادربزرگ که در بسیاری موارد روشن تر و معقول تر از مامان بود حرفش این بود که، من(من) هنوز خيلى كوچك هستم و نیما نزديك سن بلوغ و ... البته هنوز که هنوز است، ما نفهميدم كه در این خانواده، یک انسان در چه سنى مجاز است خودش تصميم بگيرد و اختیار دارد تشخیص دهد و عمل کند، که چه وقت متولیان امور اقرار می‌کنند که چيزهاى جديد، همه شان هم بد نيستند و تجربه چیز خوبی است. متوجه هستم که این اقدام چقدر در زمان خودش یک حرکت آوانگارد و کانتراورشال محسوب می شد. مامان گاه یا واقعا می‌خواست فرا تر از زمان خودش عمل کند، یا به زری خانم(همسایه)، زن‌دایی ناهید و یا خانم فرجی(معلم پرورشی دوست داشتنی مدرسه) لَج و چشم و هم چشمی کرده بود. کدامشان باعث انجام این خرق عادت شده بود، نمی دانم.

خاله مرضیه اینا خیلی وقت بود که دستگاه ویدئو داشتند و مهمانی های خاله، آخرش(اگر دعوایی بر پا نمی‌شد) غالبا با دیدن فیلم های فارسی تمام می شد که صحنه هایشان(بخش هاى مسئله دار فيلم ها از نظر اخلاقى)  برای خاطر ما بچه‌ها که دو زانو کنار هم جلوی تلویزیون می نشستیم و تصاویر و حرف ها را می بلعیدیم با سرعت، توسط ریموت کنترل رد می شد.
توى تولد ها و عروسى ها هم كه شیوا، (دختر خاله ى هم سن و سالم) خيلى خوب و حرفه اى مى رقصيد و سرآمد همه ى دخترهاى فاميل بود، خاله مرضیه می‌گفت كه برايش همش فيلم "آموزش رقص خرداديان" را ميگذارد از صبح تا شب. انصافا هم خوب مى رقصيد. من هم مثل گربه هاى شرمنده، يك گوشه كز مى كردم و مامان، در جواب آدم هاى آزاردهنده اى كه اصرار داشتند بروم وسط مجلس، با بقيه ى دخترها خودم را تكان تكان بدهم، هر كجاى مجلس كه بود، بلند جواب مى داد كه "دختر من رقص بلد نيست" و من هم كلى خجالت مى كشيدم. مامان قول داده بود كه برایم فيلم آموزش رقص بگيرد كه من هم بلد بشوم. البته بيشتر مى خواست خودش را از سرافكندگى در بياورد. هيچ وقت فيلم خرداديان به خانه ى ما نيامد و دخترِِمامان هنوز هم رقص بلد نيستم. 

محمد آقا (شوهر خاله ام) و نیما و یادم نیست دیگر چه کسی بود، شاید مهرداد (پسر بزرگ خاله منصوره) که جوان بود وکمی هم بیشتر از این چیزها سر در می‌آورد، ‌اینها رفتند جمهوری و یک فقره دستگاه "وی اچ اس سونی" ساخت کشور ژاپن، با بهترین کیفیت آن زمان ابتياع نموده به خانه برگشتند. خیلی قبل تر از اینکه دستگاه ویدئو را دیده باشم، فکر می‌کردم چیزی که اسم کوچکش "دستگاه" و نام فامیلش "ویدئو" باشد، باید چقدر بزرگ و وهشتناک باشد حتما. این تخیلات کمی هم از حرف های مادربزرگ سرچشمه مى گرفت؛ او به همه ی اینها می گفت "خرِ دجال" و تعریف می کرد که آخرالزمان دجالی ظهور می‌کند که سوار بر خری است چنین و چنان...("خر دجال به قدری بزرگ است که فاصله میان دو گوشش یک میل است؛ و با هر گام که بر می دارد ثلث فرسخ راه طی می کند. خاصیت عجیب خر دجال این است که مردمان پشگلش را نقل و نبات می پندارند و چون آن را به دهان می گذارند متوجه می شوند که پشگل است. دیگر آنکه از هر تار موی بدنش نغمه و آوازی شنیده می شود و نغمات مزبور چنان مردم را فریفته می کند که با ازدحام و هنگامه عجیبی به دنبال خر دجال راه می افتند.")... تصوير دجال و خرش آنقدر برايم وحشتناك بود كه نمى توانستم تصميم بگيرم كه اگر ظهور کند، بايد اول از خودش فرار كنم يا از خرش. مادربزرگ مى گفت:"اين چيزها، از هر درى كه وارد يك خانه بشوند، بركت و نعمت از در ديگر خانه خارج مى شود." البته من خيلى نگرانِ اين موضوع نبودم چون به هر حال خانه ى ما يك درِ ورودى بيشتر نداشت اما اگر اين ويدئو اى كه قرار بود به خانه ى ما بيايد چيز وحشتناك و پر سر و صدايى مى بود چه كار بايد مى كردم؟ خوشبختانه نه كسى نظر من را مى پرسيد و نه من از مكنونات قلبى ام كسى را آگاه كردم.

 برادرم همراه ويدئو-كه اصلا هم وحشتناك نبود- چند تا از کارتون های مورد علاقه ی من را هم خریده بود برایم. گاهی محبت می کرد برادر بزرگتر. البته بعدش هم جبران می کرد حسابی. فیلم های سیندرلا و سفید برفی و گربه های اشرافی.
دستگاه پخش را كه الان نگاه مى كنم زير دى وى دى پلير مامان داخل ميز تلويزيون، خاك گرفته و اصيل، خيلى كوچك و ساده به نظر میرسد. اما آن موقع ها پيچيده ترين و عجيب ترين دستگاهى بود كه ديده بودم (به غير از سگِ برقیِ شیوا كه یوسف آقا از عُمان برايش آورده بود و راه مى رفت و واق واق مى كرد و اُرگِ كاسيواِ خودم.) ریموت كنترلش هم ٥ تا دكمه داشت كه نگو....
عجيب است كه يك وسيله انقدر مى تواند آدم را ببرد به عقب. پرت كند به گذشته، شخم بزند خاطراتش را.

برادرم كم كم با آقاى ويدئو كلوپى محل دوست شده بود از بس كه براى مامان و خاله مهتاب فيلم هندى و فارسى كرايه می کرد و آنها دور از چشم مادربزرگ تماشا مى كردند. ديالوگ هاى "گنج قادرون"، "سلطان قلب ها" و "شعله" را از بر بودند لامصب ها و هر بار با "آميتا باچان" گريه مى كردند. نیما براى من گاهى كارتون كرايه مى كرد و براى خودش فيلم اكشن.(تنها منبع تهيه ى فيلمش، ويدئو كلوپ نبود البته و من اين را بعدها متوجه شدم.). من هيچ وقت اجازه نداشتم به ريموت كنترل ويدئو يا به خودش دست بزنم و هر بار نیما حال مى كرد، خودش برايم فيلم مى گذاشت كه ببينم. به من كه خيلى هم خوش مى گذشت. در جهان بينى من وقتى كسى حاضر است خودش خدمتى را ارائه دهد، توجيحى ندارد كه ما خودمان را به زحمت بيندازيم، حتی اگر این به معنیِ صرف كمى صبر وحوصله باشد.
و اما قصه از اينجا شروع شد كه فيلم "ترميناتور" به خانه ى ما آمد. بعد ها فهميديم كه ترميناتور ٢ بوده و ١ و ٣ (بخوانيد ٣و١) اى هم داشته كه ما هيچ وقت نديديم، نه فهميديم كه يك چنين چيزى وجود دارد و نه سؤالى برايمان پيش آمد كه؛ خودمونيم، قضيه چيه؟( به تازگى دوست نزديكى برايم سه قسمت اول از اين سرى را آورد و ديديم. تجديد خاطره شد و رفع سؤال و اينكه فهميدم چيز خاصى را از دست نداده بودم.)  البته من هنوز مشكوكم به اينكه نیما قسمت هاى ديگر را هم داشته و بنا به مصلحت انديشى، مناسب نديده برايمان نمايش دهد.
هر بار كه خاله تهمینه مى آمد خانه ى ما، تقريبا ٥ روز در هفته، و يا هر بار كه فقط بچه ها مى آمدند، پاى ثابت برنامه ها در كنار فوتبال ( من و دختر خاله ى تقريبا هم سنم (نازنین) و برادر ٤-٥ ساله اش (نریمان) يك تيم و نیما يك تيم، نتيجه شكست مفتضحانه ى ما و گريه ى پسر خاله) ديدن فيلم ترميناتور بود به زبان انگليسى و بدون زير نويس.
ما كه هيچ كدام حاليمان نمى شد چه مى گذرد و چه مى گويند به هم اين ها. جاى شكرش باقى بود كه اين فيلم خيلى ديالوگ محور نبود. يك موقع هايى كه نیما خيلى حوصله داشت و دلش براى ما مى سوخت يك جاهايى از قصه را برايمان مى گفت. احساس من اين بود كه تناقضات آشكارى در روايت هاى به طرز فاحشى متفاوت وى از صحنه ها و قسمت هاى مشخصى از فيلم وجود داشت. يك سرگرمي جالب براى او در ديدن صد باره ى اين فيلم سر كار گذاشتن ما بى سوادهاى بد بخت بود.
من و نازنین عاشق جان شده بوديم و يك حسى بهمان مى گفت كه اين عشق يك طرفه نيست، نریمان كوچكم هم عاشق آرنولد شده بود آنقدر كه در صحنه ى موتور سوارى آرنولد و جان هيجان زده مى شد و جيغ و دست و اينها، هر بار هم بعد از فيلم غير قابل كنترل خشن مى شد بچه، بعد هم گريه مى كرد و مى گفت كه آرنولد مى خواهد و ما كه چاره اى نداشتيم براى آرام كردنش مى گفتيم كه تلفن كرده ايم و دارد مى آيد اينجا، و چند روز ديگر ميرسد. يك تكيه ى كلامى مشتركى هم بينمان رواج پيدا كرده بود ؛ آستالا ويستا بيبى ، كه كاربردهاى زيادى در موقعيت هاى مختلف داشت. و البته اين تا قبل از مسابقات یورو 1996 اى بود كه آلمان چِك را شکست داد و قهرمان شد (با تشکر از آقاهه)، بعد از آن نیما  "اِلسالوادوريستا زِنتا خونتا" رو جايگزينش كرد، چرا؟ چرا با ما اين كارارو مى كرد؟
ما حدودا ٢٥-٣٠ بار اين فيلم را ديديم. خسته هم نمى شديم. تا قبل از اينكه اين اواخر يك بار ديگر اين فيلم را ببينم فكر مى كردم كه آرنولد( يك روبات) عاشق ننه ى جان شده بوده. بعد از ديدن دوباره ى فيلم فهميدم كه اشتباه كرده بودم. خيلى فكر كردم كه چرا اين احساس به من منتقل شده بود كه عشقى بين اين دو وجود دارد؟ به تازگى فهميدم چرا، ما زبان انگليسى را بيشتر از Yes و No نمى دانستيم، تنها چيزى كه مى ديديم ، زبان تصوير بود، حركت صورت ها، بدن ها، گره خوردگى نگاه ها، ... گاه كه آرام حرف مى زدند، گاه كه لمس مى كردند، توى كله ى ما اين ها همه به دوست داشتن تعبير مى شد، به عشق، مثل كودكى كه فرق آغوش مادر و دايه را نمى فهمد، ما هم نمى فهميديم كه جريان از چه قرار است.
اما من، هنوز، توى كله ى خرابم، يك گوشه ى پنهانش، براى خودِ كودكم، تخيل مى كنم كه آرنولد( ترميناتور) مى توانسته عاشق شود.حالا هر كس هر چه دلش مى خواهد بگويد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

"Friendship is the best thing ever"

"Except for the best friendship, which is a little better"


What are we living for these days, if life doesn't mean to be just a little happy and try to endure the whole pressure of loneliness and hardships and to withstand the fears of everyday life by seeing and hanging around with people who actually like us? and who truly care about us and help us?

And what if The Family does aggravate the pressure on us, let alone alleviating our pain?
 Are we not allowed to leave them? to let go of them? If not, I must say, "fortitude" must has a seriousely physical instance as well as being an abstract concept.

Is family a to-be-respected-and-shared-with-all-the-time communion?
In our traditional society what is it all about? What really matters?
Do we have a choice? or we are just doomed to suffer and say nothing about our annoying, not supportive, always-in-the-way families?  Do we have to love our parents and siblings just because they are"Family"?

I'm not angry or anything, I'm just asking. 
If we manage to make friends with our parents and siblings, then it works for the best but what if we couldn't? What if they didn't let us? 
And if "family" can be "friend", isn't this logical to think the other way around? is it fair that our best friends almost never can be family but family can be friend? 
damn I'm so fucked up.


A little kid with big questiones.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

What The Fuck!?

-سرعت اينترنت خيلى اومده پايين. ديگه نميشه تو فيس بوك چَت كنيم.
+ خوب بيا اينجا، من ٥١٢ دارم. سرعتش بد نيست.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

"عشقِ تو دست از میانِ کار برآورد...

... وای بر آن کار کانتظار برآورد"


و من گاه "آنقدر" دلم برایت تنگ می شود، آنقدر "تنگ" می شود دلم برایت،
که نمی دانی ...

بعد بد‌اخلاق می شوم، بهانه گیر می‌شوم،
که احتمالا می دانی...

در گیر می شوم با خودم، گریه می کنم، راه می روم، سیگار می کشم، خوابم نمی برد، بی حوصله کتاب می خوانم، تصمیم می‌گیرم قهوه درست کنم و به جایش چای دم می کنم که راحت تر است و بعد به خودم غُر می زنم که تنبلی کرده ام،
و فکر می کنم که... و می‌ترسم که ...

احساس می کنم حواست پرتِ من نیست،
تصمیم می گیرم قهر کنم، جواب تلفن هایت را نمی دهم، و جوابِ پیغام هایت را هم...لََج می‌کنم، از همان ها که تو نداری که "بکنی" یا "در نمیآید" هیچ وقت. نگران که می شوی آرامتر می شوم کمی. دلم هم خُنک می شود...

من گاه آنقدر دلم برایت تنگ می شود که همه اش تقصیر توست.

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

با خیالِ راحت بگوز که اینجا بازار مِسگَرهاست

توهماتِ یک صبح خواب آلود...


دستشویی خانه ی مادر بیرون از ساختمان و گوشه ی حیاط بود، و حیاط در میانِ دو بخش اصلی خانه. زمستان ها آنقدر سرد بود که دست هایت به شیر آب می چسبید و تابستان ها پر از پشه و مگس (به خاطر درخت انار باغچه ى جلوى درش) که اجازه نمی دادند کارت را بکنی سر فرصت و با خیال راحت. با چاهی گود و مخروطی. همیشه فکر می کردم که "اسفل السافلین" باید یک چیزِ این شکلی باشد و قاعدتا "انکرالاصوات" هم حتما تهش زندگی می کند.

(فکرم دارد می پرد به همه جا و هیچ جا.)

تمام برگ ها رو جمع کردیم وسط حیاط دور از درخت گیلاس و انجیر. مامان خواب بود، هیجان همدستی با امیر در انجام کار خلاف. هرچه بنزین و الکل بود ریختیم روی برگ ها، شروع کردند به بخار شدن این مایعات مشتعله، کبریت که زد و انداخت روی تَلِّ برگ ها، یک هو انفجار خفیفی رخ داد و ما کمی به عقب هُل داده شدیم. شیشه های درهای ایوان لرزیدند. گوش هامون گرفت و مامان بیدار شده بود...
....

دکتر پارسی از من و بهاره چشم بر نمی دارد. می پرسد که این پرسشنامه ها را خودمان نوشته ایم یا خیر؟ کجا پرشان کردیم؟ مشاورمان چه کسی بوده است؟ گاه حتی مهلت پاسخ گویی نمی دهد. چند تا از همکلاسی ها سرک می کشند داخل کلاس و با جَوِّ سنگین دادگاهی روبرو می شوند. قانع نمی شود و فقط می گوید که با پایین ترین نمره، این درس را پاس خواهیم کرد...
....


چند روز است که دلم نمی خواهد حرف بزنم. حتی با خودم. متوجه شده ام که سکوتم آدم ها را آزار می دهد. نه فقط نزدیکانم را البته. فکر که می کنم خشم و اندوه شدید حالم را بد می کند و تفاوت نمی کند که به چه فکر بکنم. نا امیدی...
دوستِ نزدیکی زنگ می زند. صحبت کوتاه و بیشتر سکوت.
می پرسد: یو اُکِیْ هانی؟
می گویم: آیم فایْن. آیم جاست نات هَپی.



۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

نومه و اس اِن اس و ویدیو حال و سایر گُه خوری های رایج

نومه و اس اِن اس و ویدیو حال و سایر گُه خوری های رایج

بالاخره ما نفهمیدیم که این تکنولوجی که می گَن، و این زندگیِ مدرن، با تمام مزایا و قابلیت های جدید ارتباطی و فیلانی که دارد، قرار است آدم ها را به هم نزدیک تر کند یا دورتر؟ روابط اجتماعی را فعال تر کنه یا گُشادتر؟ که یعنی مثلا من اگر بخواهم آن "گل رخِ سیمین برِ دل دزدِ عاشق سوز" را حضوری ببینم باید چه کار کنم؟ ‌تازه او، با دیدن عکسِ من و مغازله ی نوشتاری اینترنتی، ارضا بشود برود پی کارش. آقا جان اصلا شاید یک نفر دلش بخواهد، صنمش بیاید زیر پنجره ی خانه اش آواز بند تُنبانی بخواند،‌ یعنی اگر کسی موبایل و دسترسی به اینترنت نداشته باشد در این دوره و زمانه، الزاما یار هم ندارد؟ اعتراف به تنها بودن این روزها مرز واژه ها را پیموده است. تنهایی در تک تک کامِنت های ما جاریست. و ما اساساً ریدیم به این سوشال نِت وُرکز و هر آنچه در آن است.

یک معضل دیگری هم هست و آن اینکه، ملت فکر می کنند این فضای مجازی، یک دنیای دیگریست کلا. یعنی مثلا انگاری که بازیست، موچَند همه (یک نوع پناهندگی کودکانه) یا هر کس هر چه بگوید حساب نیست. مثلا کسی را در دنیای واقعی و فیزیکی 2 بار دیده ام، در حدِ احوال پرسی رسمی با یک آشنای خیلی دور، هیچ گونه صنمی با او ندارم، آنوقت می آید پیغام فدایت شوم می دهد، خودمانی می شود و تو خطابم می کند، آخرش هم "سِ دیوث گری" می کند و چه و چه. مدتی بعد که دوباره ملاقاتی از نزدیک پیش می آید، نه انگار که نه انگار...

این جا مناسبات زندگی اجتماعی واقعی شبیه سازی شده است اما جای یک چیز خالیست همچنان، عطرِ معشوق و حرم نفس هاش. حالا هی بروید فرند لیستتان را پر کنید با عکس های تصنعی و صورتک های مسخ شده. معشوقِ مادر مرده در خیابان ها گُم شده است.

۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

Les rois du monde russian clip


بی ربطه، ولی برام مثلا حسِ اولین پُکی رو داره که به سیگارت می زنی، ‌بعد از 9-8 ساعت محرومیت.

فِک کنم دارم می میرم.
نمی دونم چرا ولی....




۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه




چيزى حدود ٤٤  ساعت بيدارى و بى خوابى همراه با تپش قلب و فعاليت شديد مغزى. كلافه گى، اندوه شديد... 

گاهى فكر مى كنم كه اشياء و سايه ها دارند حركت مى كنند. مثلا همين صفحه ى آى پَد، احساس مى كنم

 با موج ملايمى بالا و پايين ميرود. خطوط صاف منحنى مي شوند و مى رقصند.

در گوش هايم صداى ويز ويز و فيس فيسِ پيوسته اى  مي شنوم.

انگشت هاى دست ها خواب ميروند و پاها نيز به همين شكل، و بى اشتهايى خوشايند حدودا ٢٦ ساعته. 

اما اين بى قرارىِ نفس گير، اين تلخىِ تهوع آور، اين غمِ محض، اين درد، اين خشمِ لعنتى آرام نمى گيرد.

                                     هاى... "مشرف الدين" كلروديازپوكسايدِ منى تو.


"چو تُرك دلبر من شاهدى به شنگى نيست// چو زلف پُر شكنش حلقه ى فرنگى نيست"
مى خندم. با صداى بلند...
 

    دُمِ من كجاست مامان؟



خيلى كوچولو كه بودم، مثلا ٣-٤ ساله، انقدر همه و از جمله مامانم در موقعيت هاى مختلف به من گفته بودن "دُم بريده" (و البته حق داشتن چون بچه ى بسيار چاق، زشت و شيطونى بودم) كه يادمه باورم شده بود حتماً قبلنا يه دُمى، دنباله اى چيزى داشتم كه توى يه تصادف از دست دادمش، كه لابد چون خيلى كوچيك بودم يادم نمونده و به من راجع بهش چيزى نميگن كه يه وخ لطمه ى روحى نخورم. آخه من هميشه دوست داشتم بين هم سن و سالام يه جورايى خاص باشم، حتى به قيمت داشتن يه دُم. بعضى وقتا هم فكر مى كردم شايد به عمد توسط برادر هميشه "A Real Pain In The Ass" اَم كنده شده. يه فكر ديگه هم بود و اون اينكه خودش خشك شده افتاده لابد. خلاصه اينكه يه روز عقلم و جمع كردم و تصنيم گرفتم برم جلو آينه و ببينم كه آيا جاى دُمَم هنوز مونده يا نه. بالاخره دُم آدم وختى كنده ميشه خون مياد ديگه، حتما زخم هم ميشه. مگه وقتى خودمون دُمِ مارمولكا رو ميكنديم، خون نميومد؟ يا اون روزى كه حميد پسر همسايمون با دامن اومده بود بيرون چى؟ و زرى خانوم به من و الهام گفت كه يه دُمِ كوچولو داشته كه بريدن و الان جاش زخمه و نبايد شروار بپوشه و ما نبايد بهش بخنديم... تازه خودش هم گفت كه خون اومده و درد داشته. من فكر مى كنم حتى گريه هم كرده بوده، اما خودش گفت كه اصلانم گريه نكرده.
من هم كه اون موقع ها خودمو بيشتر يه اكسپِريمنتاليست مى دونستم تا هر چيز ديگه اى دست به كارشدم؛

اول سعى كردم رو به آينه جاشو پيدا كنم ولى بعد متوجه شدم كه وقتى رو به آينه واميستم، پشتمو نميتونم ببينم. نمى گم كه تعجب نكردم ولى كار مهم ترى بود كه بايد انجام مي شد. بعدا هم مى شد اين فرضيه (و براى من بيشتر "فَكْت)  رو بررسى كرد كه؛ اگر جلوى آينه جلوى منو نشون بده، پس احتمالِ زيادى وجود داره كه پشت آينه پشتِ منو نشون بده. آينه بزرگ بود و چسبيده به ديوار پس نميشد برم پشتش،  مجبور شدم به هر بدبختى اى كه بود پشت به آينه با شلوار پايين كشيده شده وايسم و گردنمو تا جايى كه درد بگيره بچرخونم به پشت و همزمان با دست، سعى كنم باسنمو متمايل كنم اينورى. در تلاش و تكاپو بودم كه با صداى جيغ مامانم كه عادت داشت موقع خشم، براى القاى جذبه ى بيشتر اسم و فاميل منو به انضمام يه "خانوم" اولش بگه - شبيه صدا كردن شاگرداش تو مدرسه- از جام پريدم. اين جور موقع ها هميشه يا چشمش" روشن" مى شد يا كلى احسنت و آفرين كه نمى دونم چرا، ولى يه حسى بهم ميگفت كه اين حرفاى خوب توى اون موقعيت، اصلا معنى خوبى نمى دن، نثارم مى كرد. خلاصه اون روز با سلب حق دفاع متهم از من و به جرم پايين تر بودن خشتك شروار از ارتفاع مجاز و اعمال توجه و دقت نامتعارف به بخش پُشتانىِ  پايين تنه به شدت تنبيه شدم....

به تازگى؛

مامان: باز كه هرى پاتر دستته. همين جادو و جنبلا ديوونت كردن اينجورى شدى.
من: چه جورى شدم؟ به كتاب قصه هم گير ميدين شما؟!مگه شما تو بچه گى قصه ى جن و پرى نمى خوندين؟ اون كتاب خطّيه كه مادر همشو حفظ بود مفاتيح نبود كه.
مامان: كتاب قصه رو، آدم سالم، يك بار مى خونه تموم ميشه. اول ٨ دور فارسيشو خوندى، الان انگليسيش دستته، دو ماه ديگه هم لابد ميرى فرانسشو مى خرى.
من:(زير لب) فرانسشو كجا دارن حالا؟
مامان: اينا جزء كُتُبِ ضالّه اَن. نبايد تو خونه باشن. تأثير بد روى آدم ميذارن. مثِ الآنت كه هى ميگى حوصله ندارى....
من: If I Agreed with you Mom, we'd both be wrong.
مامان:بده ببينم، بده من اون كتابو. دارى قشنگ ديوونه ميشى. ...

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه


این روزها، برای خودم چای که دَم می کنم، تمام چای های کیسه ای خانه شورش می کنند... فرقی نمی کند که روی تخت بخوابم یا کاناپه، تحمل قیافهٔ آزرده و متوقع هیچ کدامشان را نخواهم داشت در اول صبح. دموکراسی با تمام تبعات آن؛ خوابیدن روی زمین آشپزخانه و نگاه به خرده های به جا مانده از زندگی روزمرهٔ خودم از زاویهٔ دید یک سوسک. چند تارِ مویِ بلندِ سیاه، چند تارِ مویِ کوتاه و ضخیم... چند قطره شیر خشک شده، خرده های قهوه و شکر، یک عدد لیموی کوچک، زیرِ گاز.

دهانِ ماشین لباسشویی باز مانده بود و یخچال تا صبح خور خور می کرد. بیدار که شدم، گالیور بودم در سرزمین مورچه ها. شرم و حیا که ندارند. رسما دارند از روی من رد می شوند. چشم که باز کردم یکیشان روی گونهٔ چپم بود. و این ها همه تنها برای شبی 3 ساعت خواب...

دیشب مضراب با ساز مشاجره کرد، از همان اول هم مشخص بود که با هم نخواهند ساخت، تار با صدای نازک و غمازی خاص خودش ادعا می کند که پوستش به فلز برنجِ این مضراب حساسیت پیدا کرده، مضراب را عوض کنم، درست می شود. مضراب با طمعنینه و ادبیاتی فاخر می گوید که: "توی این مملکت هرکی زور ندارد، هرکاری می‌کند می‌گویند بد است. شما می‌دانید، باکشتن رئیس شهربانی کسی نمی‌تواند رئیس الوزرا بشود. فقط یک اتفاق افتاد توی این مملکت، که رزم آرا کشته شد و حکومت دست لیدرِ جبههٔ ملی آمد و بس و آنهم یک موقع خاصی بود، یک زمان خاصی بود، یک شرایط خاصی بود. اما همه می‌دانند، حتی همان بقال سرگذر هم که این داستانها را برای آنها می سازند، آنها هم می‌دانند که باکشتن رئیس شهربانی، کسی رئیس الوزرا نمی‌شود.". رو به ساز می گوید که "به گورِ پدرت خندیدی" و رو به من که" این پتیاره کوک نیست" . میانجی که می شوم قطعه "طرب انگیز" را غمناک می نوازند.

۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه


در مطب روانپزشك؛

+ببخشيد جناب، عذر مى خوام منظورى ندارم ولى اگه ايرادى نداره اجازه بدين يه كم لاى پنجره رو باز كنم. يه بوى بدى نمياد؟

-- مخصوصا گذاشتم از رفتار بى ادبانتون چند ساعت بگذره تا واكنشم بهتون كاملا احساسى نباشه....

+بازم ببخشيد ولى ما فقط  ١٥دقيقست كه اينجاييم.

-- بحث انحرافى نكنيد لطفا. اصولا هيچ معيارى (البته به جز عدم تعادل روحى) حق  توهين به شما رو نميده. از اونجايى كه احتمالا نا متعادل نيستيد، از اين به بعد(اگر به احتمال بعيد) با من ربطى پيدا كردين، حد خودتون رو نگه دارين. زياده عرضى نيست.

+ خوب اگه ناراحتتون ميكنه باز نمى كنم پنجره رو. فكر ميكنم سوء تفاهم شده.

--ببينم مگه شماره شما ٠٩٣٦ نيست اولش؟

+ نخير من ٩١٢ دارم ولى چه ربطى....

--ببخشيد اشتباه گرفتم.
(آقاى مغزى بفرمايين داخل اتاق پزشك)
--بايد گوشيو قطع كنم. بازم ببخشيد. اگه دوست داشتين بيشتر آشنا بشيم شماره منو كه دارين.

+....