۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه


سلام، ببخشيد آقا فندك خدمتتون هست؟
من يه آدمِ محترم و با شخصيتى هستم و هميشه تلاش كردم با كسايى نشست و برخاست كنم كه مثل خودم سالم زندگى مى كنن و اصلا نمى فهمم كه شما راجع به من چى فكر كردين يا چى شنيدين كه يه همچين سؤالى ازم پرسيدين. اصلا به ظاهر من مى خوره؟ هاع؟ هاع؟
دختر كبريت فروش آخرين كبريتشو روشن مى كنه و خودشو كنجِ ديوار جمع ميكنه و با خاموش شدن آخرين شعله يواش يواش از سرما مى ميره...

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه


سعدی: کیست آن کَش سرِ پیوند تو در خاطر نیست؟        یا نظر با تو ندارد؟، مگرش ناظر نیست

حافظ: سرِ پیوندِ ‌تو تنها نه دلِ حافظ راست        

Nice Guy Syndrome/ Stop Being a Freelance Geek

و تو ای پیامبر باز آمدی از حماقتِ مردم شکایت کردی و پرسیدی چرا ما مردم را اینقدر احمق آفریدیم و تِرِکمان زدی به اعصابمان رفت. به درستی که ما برای تو در برنامه های پرطرفدار تلویزیون (داخلی و خارجی) و روزنامه های زرد نشانه  هایی قراردادیم از حماقت خیل عظیمشان برای آنهایی که تأمل می کنند. و تو چه می دانی که حماقت چیست. حماقت گفتگو های روزانه شبکه های اجتماعی است. و تو باز هم چه می دانی که شبکه اجتماعی چیست که ما تو را اجتماعی نیافریدیم. ما تو را یک  ویردو آفریدیم. و اما حماقت، بر سه قِسم است، قِسم اول اعتماد ماست به جبرائیل که می دانیم دارد زیرآبِ ما را می زند مادر پیاله، قسمِ دویُّم اعتمادِ مردم است به تو که خاک بر سرشان، و قسم سیُّم حماقت اعتماد مردم است به مردم. و به راستی که پروردگارت تو را بر خیلِ عظیمی از گوسفندانی که آفرید (رید) برتری بخشید و این خودش جای خوشبختی است برای قدرنشتاسان مغروری مثل تو و یا شاید هم راست می گویی نیست،‌ای کاش تو را هم گوسفند آفریده بودیم.
و تو ای پیامبر این مردم احمق را روزانه می بینی و هر روز ریتالین می زنی که درس بخوانی و باسواد شوی و عصای دستِ پیریِ ما شوی، لعنتی ما که خودمان داریم به تو وحی می کنیم؛ لامصَْب " بخوان!" ، کلاس هایت را هم که نمی روی،‌ پس چی شد آن زبان فرانسه خواندنت؟ من باید فیلم Combien Tu M'aimes  را با زیرنویس انگلیسی ببینم؟ و حرف زدن بانو " بلوچی"  مونیکای خودمان را؟ پس تو چه کاره ای؟ آه مونیکا! مونیکا! مون... آمدیم. کجا بودیم؟ آهان،معلوم نیست چه مرگت است این اواخر که هر روز  از قومت بیشتر منزوی می‌شوی و هر روز ساکت‌تر ‌می‌شوی و هر شب بیشتر به الکل و متادُن و  پناه میاوری و هر روز مایوس‌تر ‌می‌شوی و هر روز بیشتر می‌آیی به ما گیر می‌دهی فیلان می کنی. و این اصلا نشانه‌ی خوبی نیست عزیز دلک من. و تو ای پیامبر هی مدام میایی درِ بارگاه ما را می‌زنی، مزاحم می‌شوی و لوس می‌کنی خودت را و می‌پرسی فایده‌ی این زندگی بی‌هدف و مسخره‌ات چیست. به راستی که آیا تو کار و زندگی نداری؟  خوب مرد حسابی اگر این زندگی فایده‌ای برایت ندارد رگت را بزن شرش را بکن دیگر بی سواد. خسته‌مان کردی. یک دوشبَگِ  اَس هولی هم گذاشته دَرِ ما به تازگی،  یک جوری که آنچنانمان گرفته . و تو چه دانی که "آنچنان" کجای ماست. همانا ما که تو را مامور کردیم که بین مردم صلح و آشتی بر قرار کنی، گُه خوردیم. حالا ولی آن شمشیرت را غلاف کُن فعلاً،  اصحابت را هم به درختی چیزی ببند شَر نشود تا بفرستیمت یک جایی یک مأموریتی را به انجام برسانی اگر تامل کنی.  داشتیم می گفتیم از اقسام حماقت. یک گای های نایسی هستند،‌در نگاهِ اول مهربان و دوست داشتنی اما تو چه دانی که در نگاه دوم چه گونه اند چرا که ما خوش‌بینی را قبل از خودآگاهی به تو بخشیده بودیم! Geekometer  اگر داشتی همانا می توانستی از  Dude های معمولی تشخیصشان بدهی.  برو خودت لینک ها را بخوان ما حوصله نداریم توضیح بدهیم. بعد هم برو و پِراپِرتی های منقول و غیر منقول شخصی مان را از ایشان باز پس گیر و بدان که اگر موفق شدی در این کار نشانه هاست برای آنان که نمی‌هراسند و رستگار می‌شوند.    

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه


آسمونِ چشات چه خوشرنگه،
و در ادامه؛ بيا بيا با هم بريم خونه...

عجب زاويه اى گرفتيم از آرمان هاى انقلاب. در سنّ ٩سالگى شعر "من به خال لبت اى دوست فيلان" رو جلوى يكى از سران فتنه ٨٨ دكلمه كردم با استفاده از حركات دست به صورت دورانى ساعت و پادساعت گرد. انحراف ريشه دار از دوران كودكى. حالا اينه وضعمون. والله گناه است. والله اون دنیا باید جواب پس بدیم. زیر پل صراط پر از آلات و ادوات موسیقی با شکل ها و لوله های عجیب و غریب هست که اصلا هیچ ضمانتی نیست کدام وری بیافتیم رویشان. رد هم بشیم بریم اون ور بخوايم خدای ناکرده دروغ بگيم دونه دونه از آلات و اعضای بدنمون دهان باز می کنن و علیهمون کنسرواتواری شهادت می دن. اينجا هم ضمانتى نيست كه كدوم عضو اول شروع به صحبت كنه. نکنيم. من كه ديگه نه ساز ميزنم نه گوش ميدم. رأى هم ميدم . 
  

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه


آنقدر بهم ريخته است دورو برم كه به سختى مسير خودمو به سمت مستراح و آشپزخونه باز ميكنم. بو گرفتگى مضمن، تولد خانوم وكيل بود ديشب. شنگولِ ٣٠ ساله شده و اَدوِنچِرِ لوزِرىِ ما در توالت....٤ صبح سَقَت شديم. از صبح ؛ چاى/سيگار/چاى.... داشتم سى دى هاى قديمى رو زيرو رو مى كردم يكيش مجموعه موسيقى سال ٨٤ بود. چى ميگن اينا؟ به اَبَرفَرض ما اينارو گوش نميداديم اونموقع ها. حقيقتا زندگى كوتاه تر از اون "چيزيه" كه...
كُ...س ميگه زنيكه شهره: " يادش بخير اونزمونا كه خونمون تو وطن بود ويرگول زيارت امام رضا هميشه كار من بود.." گويا يه بار كفشاشو ميدزدن لامصّبا. تُف تُف... اصلا به همين خاطر جم كرد كشيد رفت اِل اِى.
كتابى رو بايد تا شب تموم كنم، "هلاك عقل به وقت انديشيدن، يدالله رويايى". خيلى خوبه. دكتر قرض داده بهم. ديروز تو كافه شروع كردمش؛ "بيانيه ى شعر حجم (حجم گرايى) صفحات ٣٥-٣٨" عاليه. 
"اينك تو را بهانه بودن، غمِ من است."
يكى نيست بگه جَم كن خودتو بشين كاراى دانشگاه و كلاساى ديگتو بكن، داغانيم ها..
خوب حالا يه خَيِّر پيدا بشه يه قهوه درست كنه يا بخره از لَميز بياره بده دَرِ خونه. حس و حالش نيست خودم پا شم.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه


درست همين امروز بايد يادش بيفتد كه هم كلاسى اى دارد كه چند جلسه است كه سر كلاس ها حاضر نشده. درست همين امروز صبح بايد صدايش كند و بِكِشَدَش بيرون از غار تنهايى خصوصى اش. دوست داشتنى، دلسوز، آرام، محجوب، درست همين امروز... 
ممنون دوستم جان.

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه



خانمی از اتاق بیرون می آید و با هیجانی نا متعارف دکمه های لباسش را می بندد. دکتر را نمی بینم ولی دستیارش دستور مصرف دارو ها را برای خانم جوان شرح می دهد و معلوم می شود که باردار است. خوشحال است. می رود.

دختر بیست و هفت هشت ساله روبروی من که در بدو ورود لبخند عجیبی به من زد و تا چند دقیقه خیره به من و سر و وضعم نگاه می کرد حالا انقدر در فکر فرو رفته که وقتی دستیار دکتر اسمش را صدا می زند متوجه نمی شود. لباس هایی نه چندان درخور هوای سرد زمستانی این روزهای تهران، کتونی آل استار و شال نخی نازک مشکی و از همان گل سر های بزرگی که کف سر نصب می شود. موهایش را دو ماهی میشود که رنگ نکرده،‌این را از ریشه های مشکی بیرون زده می شود حدس زد. آرایش غلیظی که زیبایی طبیعی چهره اش را پنهان کرده. موقع رفتن کمی کسل است.

نفر یکی مانده به آخر می روم داخل اتاق دکتر. مهربان است و گرم برخورد می کند با وجود اینکه کاملا خسته به نظر می رسد. کمی صحبت می کنیم و معاینه می شوم. دیگر از آن چهره خسته ولی بشاش خبری نیست. اخم،‌آثار خستگی را در چهره اش چند برابر می کند. نمونه برداری می کند و از من می خواهد که زودتر نتیجه را برایش بیاورم. توضیحی نمی دهد. نگرانم....

پی اس: بیرون که رفتم 2 ساعت می شد که منتظرم بود. از سرما خودش را جمع کرده بود توی کاپشنش و نوک دماغ و لب هایش سرخ شده بودند. لبخند میزد و خسته بود. رفتیم داروخانه و با تاکسی برگشتیم. 10:30 شب، در رستوران، یک نامه کاغذی دیگر برایم نوشت با تبریک سال نوی میلادی. او، ته برگ های دفترچه کوچکش را نشانم داد و پرسید " اگه گفتی اینا کجا هستن؟" و من، تمام نامه هایش را از کیفم بیرون آوردم...