۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه


اگر در سال‌ نو، فقط و فقط، این رسم ابزورد فرستادن اس.ام.اس تبریک و تسلیت  از دایره‌ی کردار ایرانی‌ها حذف شود، بُرد با ما بوده است.

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه


تمدن مدرن زنان را کمی خردمندتر کرده است اما آزمندی مردان رنجشان را افزوده است. زن ِ دیروز عروسی شاد بود، زن ِ امروز معشوقه ای مفلوک است. در گذشته او نابینا در نور راه میرفت ، اینک اما با چشم های باز در تاریکی قدم میزند.
منبع: ناشناس

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه


بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ای ست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود


از : ویسلاوا شیمبوریسکا

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه


توی کارتون "مورچه و مورچه خوار" یک قسمتش بود که مورچه خوار برای شکار مورچه یه سوراخ فوری سفارش می ده - یه دایرۀ سیاه که به هرجا می چسبید، اونجا سوراخ می شد - ولی تصادفاً باد می برش و تا آخر هر چند وقت یکبار از بیرون کادر ظاهر میشه و برای خود مورچه خوار دردسر ایجاد می کنه. نتیجۀ اخلاقی ای که قاعدتاً باید گرفته می شد همون داستان "چاه مکن بهر کسی..." بود  اما توی عالم کودکی تمام فکر و ذکر من یه مدت این بود که پولامُ جمع کنم و زیاد که شد، از همون خارج یکی سفارش بدم و امیر(برادر بزرگترم) و خانوم زمانی (ناظم مدرسمون) رو بندازم توش.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه


چند هفتۀ پیش بود اگر درست خاطرم باشد، طبق عادت معمول کتاب کوچکی خریدم برای توی کیف، از همان ها که می شود توی تاکسی و مترو خواند، "شب های روشن فیودور داستایفسکی". تقریباً تا اواسط کتاب پیش رفته بودم که دوستی آن را تصادفاً در دستم دید، چهره اش درست یادم هست وقتی که کامِنت کوتاهی راجع به مضمون و نثر کتاب می داد اگرچه عین واژگانش را از خاطر برده ام، چهره اش مانند آدمی بود که مست نیست و یک گوشه نشسته دارد به یک گروه مست لایعقل در حال رقص و سر خوشی نگاه می کند و تلاش می کند با نگاه از روی صحت و سلامت عقل خود حرکات و رفتار سر خوشانۀ این جمع را نقد کند، چیز هایی گفت با این مضامین که؛ زیادی عاشقانه و لوس و خسته کننده است و اینها. من هم علی العصول آدم دهن بینی نیستم، یعنی حتی گاهی شده کاری را انجام دهم، به صرف اینکه مورد مضمت جمع کثیریست و یا خلاف عرف نخ نما شدۀ جامعه یا گروهیست، اما خوب البته این شخص را تا آنجایی که می شناختم آدم "اهل کتابی" بود (به استثنای کتب مقدس البته) و پر بی راه نمی گفت از دید خودش. دل چرکین شدم و بی مهری کردم و تا چند روز سراغ کتاب نرفتم اما در نهایت کِرم تمام کردنش افتاد به جانم و  تا پایان خواندم. خوشم هم آمد. دوست داشتمش. زیبا بود. پریسا کتاب را دید و گفت که فیلمی هست به همین نام، بر اساس برداشتی آزاد از این نوشته. به چند ویدئو کلوپ سر زدیم اما قدیمی بود و نایاب گویا. دیروز پریسا تصادفاً فیلم را پیدا کرده بود. ساختۀ فرزاد موتمن سال 81. دیشب با هم به تماشایش نشستیم. الان هم دارم می روم که برای بار دوم ببینمش. سلایق خاص را ارضا می کند به شدت. بعید نیست که کسانی هم از دیدنش خسته شوند و بعد از 10 دقیقه حتی خوابشان ببرد. اما ما بسیار لذت بردیم، من غمگین شدم و پریسا گریه می کرد.
"من از مردم همین شهرم، همۀ آدمای این شهرم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشونُ نمی شناسم."







۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

Generation Gap

this is a true story, only the facts has been changed.
چرا زنگ زدی؟ مگه کلید نداری ؟
– .یادم رفت کلید بیارم
 – مگه در باز بود که زنگ نزدی؟
– نه…کلید داشتم.
 [کلاً مامان از  بدو ورود بنده دنبال مسئله آفرینی هستند]

http://www.youtube.com/watch?v=d3M0z55h9gw

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه


"مجلس تکلیف لایحۀ حمایت از خانواده را مشخص کرد": به نقل از روزنامۀ تهران امروز، سه شنبه 16 اسفند 1390.
دوره دورۀ گذار است برادر جان، گذاشتند انتخابات تمام شود بعد بگذارند.
صحنه را دیدم و در این نوشتاربه جِد تلاش خود را به کار خواهم بست که به مادر و خواهر کسی کاری نداشته باشم. علی العصول هم یاد آوری می کنم که کلّاً حبّ و بغضی ندارم نسبت به اصل ماجرا. همانطور که حضرت فرمودند: " من، جان ناقابلي دارم. جسم ناقصي دارم، اندك آبرويي دارم كه آنرا هم خود شما به ما داده اي. همه اينها رو من كف دست گرفتم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم كرد" حالا من که باشم که این شوهر ناقابلِ ناقصِ اندکِ خود را در راه اسلام فدا نکنم. فقط گفته ام وقتی که دارد با آن خانوم مورد ازدواج موقت قرار گرفته اش می آید خانه، یک خبری بدهد که آب و جارویی بکنم و وسایل پذیرایی مهیا. خواستند اگر خانه را هم خالی می کنم.
القصه، کلیت ماجرا که دستتان آمده حتماً، بخشی از بحث بر سر ثبت و یا عدم ثبت "ازدواج موقت" است نه اصل "ازدواج موقت" که به زعم من خود این موصوف و صفت و یا هر ترکیب دیگری که هست، جمع اضداد است و بهتر است به جای آن بگویند "اُپِن مَریج" که هم شیک تر است هم نمونۀ خارجی دارد و تجارب جهانی.
پیشنهاد می کنم اگر در نهایت مجلسیان به "ثبت اجباری محضری" این فریضۀ دینی رای دادند، نام آن بشود:semi-open marriage
و در صورتی که کلاً ثبت محضری را بی خیال شدند بشود همان open marriage
این هم دیالوگ فرضی متداول پس از تصویبات مکرَّمه؛
8 شب، لابی یک هتل 2 ستاره حوالی مرکز شهر:
-رِسِپشنیست(همراه با حرکات دکلمه وار دست و سر) سلام. آیا شما ازدواج موقت می باشید؟
1)-مرد جوان: آری و سوگند به ماه و خورشید که ثبت هم کرده ایم حتی. این هم مدارکش که موجود می باشد.
2)-مرد جوان: آری اما ثبت نکرده ایم و مدرکی هم نداریم.
- رسپشنیست: بفرماهید کلید.

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه


دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو ، راه مرا ... می بندد


 امسال بهار بی تو یعنی پائیز
تقویم به گور پدرش می خندد

 از : جلیل صفر بیگی
چوپان بالای تخته سنگی رفت و به گوسفندان گفت

«با هم باشید و از هم جدا نشوید تا گرگ‌ها آسیبی به شما نزنند.»

سپس پایین آمد و گله را به سمت کشتارگاه هدایت کرد