۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

  زنجیری
سلام ای آسمان در چشم بارانی ت زندانی
تو در چشم من و دیوانگی هایش چه می خوانی ی
آخر شاهنامه

بشنو اکنون که زیر زخم تبر
این درخت جوان چه می گوید
هر نهالی که بر کنند
به جاش
جنگلی سر کشیده می روید
های جلاد سروهای جوان
ای رفیق همیشۀ تیشه
باش تا بر کَنیم اَت از ریشه

حسین منزوی
 سنت و ومدرنیته

گفتم : وقت نماز داره می گذره
گفت : تو هنوز نماز می خونی؟

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

توصیه های محکم تر مقام عظمی به منظور برخورد هر چه عمیق تر با فساد اقتصادی
در همین راستا به منظور برخورد با شخص متخلف و مجازات هر چه عمقی تر و غربال گری لایه های زیرین و ریشه های فساد در متن جامعه "مَش غلام ماست بند" سر کوچۀ ما به علت استفاده از "پِشگل خُشک" در سطل های ماست گاوی و فروش به قیمت ماست شیر بُز و اقدام به پوشیدن زیر پیراهن آستین حلقه ای(فریاد وااا اسلاما به همراه لعن و نفرین حضّار) و اباحه گری در حین کار در مغازه و اعتراف به بر هم زدن تعادل نرخ دلار و سکه، محکوم به 70 سال حبس تعزیری ، 25 سال محرومیت از انجام فعالیت های چوپانی، سه هزار میلیارد تومان جوایز نقدی و غیر نقدی از جمله هدایای این دوره از قرعه کشی بانک ملت خاک بر سر می باشد
...یکی‌شون خیلی خوبه (2) همگی بگین ما‌شا‌الله
پ.ن: به همین مناسبت دهۀ اول بهمن ماه به نام دهۀ فجر نو(بر وزن شهر نو) نامگذاری شده و تعطیل خواهد بود

مملکت امام زمانی

امروز تو واگُن مترو قسمت بانوان "سبزی قرمه" میفروخت یکی!!!! به مقدّسات قسم

زن حاجی
 
مامانِ : جای این پارچه پاره ها و نخ هایی که مثل بی خانمانها گره می زنی دور مُچت بیا این النگو طلا (زرد،24 عیار لامصّب) رو بگیر دستت کُن آبرومُ بردی جلو خانوم کریمی(همساده) قیچی را برداشته به سمت من حمله ور می شود

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

 سیاست بی خبری، بی خبری سیاسی

بنا بر درخواست های مکرر بینندگان، زین‌پس شبکه‌ی دو تعطیل و از محل صرفه‌جویی در تامین برنامه‌های آن، تعدادی توالت عمومی در سراسر شهر تهران برای مردم خدا‌جو احداث می‌گردد. لازم به ذکر است آقای نجف‌زاده و خانم  فهيمه كوه خضري-مجری سابق این برنامه و مدير فعلی اطلاع‌رساني و هماهنگي امور مجلس سازمان صداوسيما- به صورت دوره‌ای در این مراکز حاضر شده و جهت استفاده از امکانات آن، به ازای هر شخص پنجاه تومان دریافت می‌نما یند. مراسم افتتاحیه تمام روز های دهۀ فجر، میادین اصلی تهران
  All That Is Solid Melts Into Air; Experience Of Modernity
تجربهٔ مدرنیته؛ هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود.
روزی روزگاری
 
...کلي هم تو دو لايه‌کردن توپ های پلاستیکی مهارت پيدا کرده بوديم
(من و پسر خاله هایم)

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

رئالیسم افراطی

من فکر می کنم هیچ گاه فرزند دار نخواهم شد، چون بی نهایت برایش ارزش قائلم، مسوولیت سرنوشتش و تربیتش و آینده اش برایم  خیلی خیلی مهم است و بعید می دانم در هیچ دوره از زندگیم آن قدرها آدم حسابی بشوم که از عهده اش بر آیم
 سندروم غروب های لعنتی جمعه ...
صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است
تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است
هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
 از : زنده یاد نجمه زارع
وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ

!اگه خدا یک وبلاگ داشت و سوره‌های قرآن رو توی وبلاگش می‌نوشت، حتماً به خاطر سوره حضرت لوط، فی.ل.تر می‌شُد


۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

خاطرات و تالمات
        
  بچه که بودیم یه مدت نقل محافل این بود که طرف وامیستاد وسط می گفت: "یه جُک بگم؟" بعد ما می گفتیم : "خُب بگو!" بعد اون می گفت: "جُک!" و در این هنگام بر حاضران چونان حال خوشی می رفت که گریبان ها چاک کرده و فریاد ها بر آورده و از زور سر خوشی و مسرت سر به بیابان می گذاشتند! آمده است كه ما جماعت را در چنين حالتي يافت نكردند در سنوات ماضيه

...شما که غریبه نیستی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم
چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

،و در روزگاری به سر می بریم که دیگر سکوت نشانۀ رضایت نیست
سکوت  فریادی ست که نرسیده به گلو بغض می شود
به چشمها که می رسد اشک
.....و نرسیده به لب ها خفه

«Melancholia»
 !تصمیم گرفتم یه مدت مزید بر علت بشم

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

دل مشغولی ها
گمانه زنی ها حاکی از این امر است که ما داریم کم کَمَک به مرز بلوغ کامل فکری نزدیک می شویم چرا که حد اقل هفته ای 1 بار به صورت کاملا جدی و پِرَکتیکال  به امر مقدس خودکشی فکر می کنیم


آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدعی اندر پس دیوار نباشد
 .....
می​خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کو باشد و من باشم و اغیار نباشد
 .....
جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد
اظهر من الشمس
 سراپا فرهیختگی بود بی پدر، آنقدر "sophisticated"که میتوانست هر سه ترکیب واژۀ "به ضرس قاطع"،"محلی از اعراب نداره"و"کان لم یکن" رو در یک جمله به کار ببره!!!

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

 به آن جناب گرامی؛
با تمام احترامی که برایتان قائلم مجبورم اذعان کنم که شما چشم های بسیار پدرسوخته ای دارید . صدق گفتار مرا به دربدری این دل وامانده می بخشید.
با احترامات فراوان
اینجانب

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه


راستش را بخواهی....
نامه هایش را نخوانده ام هنوز، یعنی نشد، نتوانستم....یکیشان را باز کردم یکبار، کاغذ نازک کاهی خط دار،  گوشه های ساب رفتۀ زرد رنگ از خط تا پاره شده گاهی، خط خوش معلمی که با عجله توی راه چیزی می نویسد که مبادا بعدا فرصت نکند، لحن خسته اش از لابلای جوهر پخش شدۀ خودکار و نفوذ 30 ساله اش در بافت کاغذ کاهی پیدا بود. گفته بود که:" سلام مریم جان، امیدوارم همگی سالم و تندرست باشید. امیر کوچولوی من چطور است؟ امروز مورخ29/12/61 ساعت2:30 بعد از ظهر به اهواز رفتیم تا به مقصد شوش حرکت کنیم....اکیپ 20 نفری در 2 شیفت.......حمل مجروحان.....جای ما در اینجا بسیار خوب و امن است....."
دردم گرفت، به نفس نفس افتاده بودم، کتف هایم مچاله شده بودند به هم مثل کتاب قطوری که به زور تا یش بکنی، حق حق نا خودآگاه درد از زخمی چرکین که 27 سال است که انگار خوب نمی شود لامسب، نمیدانم بعد از 27 سال بغضم بیشتر از کدام زخم باز بود، اینکه نامه اش اثبات می کرد که روزی 28 ساله بوده، با بقیه حرف می زده، شاید مثل من زمستان ها هوس آلبالو می کرده و تابستان ها هوس انار، شوخی می کرده و نفس می کشیده یا اینکه می دانستم، دردمندانه می دانستم، با تمام تلخی، این حقیقت را که در تمام نامه های باز نکردۀ دیگرش هم هرگز سخنی از من به میان نخواهد آمد!  
پی نوشت: رضا همیشه عادت داشت زیر لب زمزمه کند: رفتم بر در شمس العماره، همونجایی که دلبر خونه داره.....
ماییم و به غیر ما کسی نیست                در شیب و فراز و زیر و بالا