۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

میدان فردوسی


ده دقیقه تاخیر داشتم. اواخر زمستان نود. از دور ، از لابلای کله ها و تنه های در رفت و آمد می دیدم که در یک مسیر رفت و برگشتی کوتاه قدم می زند و انگاری بی قرار است. (چیزی که بعد ها متوجه شدم این بود که اساسا مدل راه رفتنش همین طور بی قرارانه و نوک پایی بوده ) . هر مکانی یک شناسنامه ی معنایی دارد. آن "آنِ" اصیل مشترک در ذهن اکثریت مردم. از یک جاهایی باید رد شد، یک جاهایی باید مکس کوتاهی کرد و مثلا  بوی قهوه ی مخلوط در هوای مرطوب بارانی را بلعید و مست شد و یک جاهایی هم باید قرار گذاشت. باید منتظر ماند. زیر بالکن پیش آمده ی ساختمان کُنجِ یک میدان باشد یا کنار ورودی یک کافه ی آشنا از همان هایی که با همه شان سلام علیک می کنی و "همان همیشگی" ات را می آورند بدون سوال و جواب. 
ده دقیقه تاخیر داشتم و از دور می دیدم که منتظرم است. این تصویر اولین باریست که میدان فردوسی را برای همیشه مکان خوشایند انتظارهای من کرده. در میدان فردوسی باید منتظر بود. ده دقیقه تاخیر داشتم و ...  

۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

A tiny rats ass, To give or not to give....

اینکه یه نفرو به ت.خ.م.ت بگیری بهش لطف کردی یا بی‌احترامی؟ در واقع منظورم اینه که باید آدم‌ها رو اصولا به ت.خ.م.‌مون بگیریم یا نه؟   

۱۳۹۰ اسفند ۲۹, دوشنبه


اگر در سال‌ نو، فقط و فقط، این رسم ابزورد فرستادن اس.ام.اس تبریک و تسلیت  از دایره‌ی کردار ایرانی‌ها حذف شود، بُرد با ما بوده است.

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه


تمدن مدرن زنان را کمی خردمندتر کرده است اما آزمندی مردان رنجشان را افزوده است. زن ِ دیروز عروسی شاد بود، زن ِ امروز معشوقه ای مفلوک است. در گذشته او نابینا در نور راه میرفت ، اینک اما با چشم های باز در تاریکی قدم میزند.
منبع: ناشناس

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه


بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ای ست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود


از : ویسلاوا شیمبوریسکا

۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه


توی کارتون "مورچه و مورچه خوار" یک قسمتش بود که مورچه خوار برای شکار مورچه یه سوراخ فوری سفارش می ده - یه دایرۀ سیاه که به هرجا می چسبید، اونجا سوراخ می شد - ولی تصادفاً باد می برش و تا آخر هر چند وقت یکبار از بیرون کادر ظاهر میشه و برای خود مورچه خوار دردسر ایجاد می کنه. نتیجۀ اخلاقی ای که قاعدتاً باید گرفته می شد همون داستان "چاه مکن بهر کسی..." بود  اما توی عالم کودکی تمام فکر و ذکر من یه مدت این بود که پولامُ جمع کنم و زیاد که شد، از همون خارج یکی سفارش بدم و امیر(برادر بزرگترم) و خانوم زمانی (ناظم مدرسمون) رو بندازم توش.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه


چند هفتۀ پیش بود اگر درست خاطرم باشد، طبق عادت معمول کتاب کوچکی خریدم برای توی کیف، از همان ها که می شود توی تاکسی و مترو خواند، "شب های روشن فیودور داستایفسکی". تقریباً تا اواسط کتاب پیش رفته بودم که دوستی آن را تصادفاً در دستم دید، چهره اش درست یادم هست وقتی که کامِنت کوتاهی راجع به مضمون و نثر کتاب می داد اگرچه عین واژگانش را از خاطر برده ام، چهره اش مانند آدمی بود که مست نیست و یک گوشه نشسته دارد به یک گروه مست لایعقل در حال رقص و سر خوشی نگاه می کند و تلاش می کند با نگاه از روی صحت و سلامت عقل خود حرکات و رفتار سر خوشانۀ این جمع را نقد کند، چیز هایی گفت با این مضامین که؛ زیادی عاشقانه و لوس و خسته کننده است و اینها. من هم علی العصول آدم دهن بینی نیستم، یعنی حتی گاهی شده کاری را انجام دهم، به صرف اینکه مورد مضمت جمع کثیریست و یا خلاف عرف نخ نما شدۀ جامعه یا گروهیست، اما خوب البته این شخص را تا آنجایی که می شناختم آدم "اهل کتابی" بود (به استثنای کتب مقدس البته) و پر بی راه نمی گفت از دید خودش. دل چرکین شدم و بی مهری کردم و تا چند روز سراغ کتاب نرفتم اما در نهایت کِرم تمام کردنش افتاد به جانم و  تا پایان خواندم. خوشم هم آمد. دوست داشتمش. زیبا بود. پریسا کتاب را دید و گفت که فیلمی هست به همین نام، بر اساس برداشتی آزاد از این نوشته. به چند ویدئو کلوپ سر زدیم اما قدیمی بود و نایاب گویا. دیروز پریسا تصادفاً فیلم را پیدا کرده بود. ساختۀ فرزاد موتمن سال 81. دیشب با هم به تماشایش نشستیم. الان هم دارم می روم که برای بار دوم ببینمش. سلایق خاص را ارضا می کند به شدت. بعید نیست که کسانی هم از دیدنش خسته شوند و بعد از 10 دقیقه حتی خوابشان ببرد. اما ما بسیار لذت بردیم، من غمگین شدم و پریسا گریه می کرد.
"من از مردم همین شهرم، همۀ آدمای این شهرم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشونُ نمی شناسم."







۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه

Generation Gap

this is a true story, only the facts has been changed.
چرا زنگ زدی؟ مگه کلید نداری ؟
– .یادم رفت کلید بیارم
 – مگه در باز بود که زنگ نزدی؟
– نه…کلید داشتم.
 [کلاً مامان از  بدو ورود بنده دنبال مسئله آفرینی هستند]

http://www.youtube.com/watch?v=d3M0z55h9gw

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه


"مجلس تکلیف لایحۀ حمایت از خانواده را مشخص کرد": به نقل از روزنامۀ تهران امروز، سه شنبه 16 اسفند 1390.
دوره دورۀ گذار است برادر جان، گذاشتند انتخابات تمام شود بعد بگذارند.
صحنه را دیدم و در این نوشتاربه جِد تلاش خود را به کار خواهم بست که به مادر و خواهر کسی کاری نداشته باشم. علی العصول هم یاد آوری می کنم که کلّاً حبّ و بغضی ندارم نسبت به اصل ماجرا. همانطور که حضرت فرمودند: " من، جان ناقابلي دارم. جسم ناقصي دارم، اندك آبرويي دارم كه آنرا هم خود شما به ما داده اي. همه اينها رو من كف دست گرفتم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم كرد" حالا من که باشم که این شوهر ناقابلِ ناقصِ اندکِ خود را در راه اسلام فدا نکنم. فقط گفته ام وقتی که دارد با آن خانوم مورد ازدواج موقت قرار گرفته اش می آید خانه، یک خبری بدهد که آب و جارویی بکنم و وسایل پذیرایی مهیا. خواستند اگر خانه را هم خالی می کنم.
القصه، کلیت ماجرا که دستتان آمده حتماً، بخشی از بحث بر سر ثبت و یا عدم ثبت "ازدواج موقت" است نه اصل "ازدواج موقت" که به زعم من خود این موصوف و صفت و یا هر ترکیب دیگری که هست، جمع اضداد است و بهتر است به جای آن بگویند "اُپِن مَریج" که هم شیک تر است هم نمونۀ خارجی دارد و تجارب جهانی.
پیشنهاد می کنم اگر در نهایت مجلسیان به "ثبت اجباری محضری" این فریضۀ دینی رای دادند، نام آن بشود:semi-open marriage
و در صورتی که کلاً ثبت محضری را بی خیال شدند بشود همان open marriage
این هم دیالوگ فرضی متداول پس از تصویبات مکرَّمه؛
8 شب، لابی یک هتل 2 ستاره حوالی مرکز شهر:
-رِسِپشنیست(همراه با حرکات دکلمه وار دست و سر) سلام. آیا شما ازدواج موقت می باشید؟
1)-مرد جوان: آری و سوگند به ماه و خورشید که ثبت هم کرده ایم حتی. این هم مدارکش که موجود می باشد.
2)-مرد جوان: آری اما ثبت نکرده ایم و مدرکی هم نداریم.
- رسپشنیست: بفرماهید کلید.

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه


دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو ، راه مرا ... می بندد


 امسال بهار بی تو یعنی پائیز
تقویم به گور پدرش می خندد

 از : جلیل صفر بیگی
چوپان بالای تخته سنگی رفت و به گوسفندان گفت

«با هم باشید و از هم جدا نشوید تا گرگ‌ها آسیبی به شما نزنند.»

سپس پایین آمد و گله را به سمت کشتارگاه هدایت کرد

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه


همیشه همانجاست، روی یک چهارپایۀ لغ وسط ردیف سوم قفسۀ کتاب های کتاب فروشی "مولا"، نشسته و سرش تا گردن فرو رفته توی کتابی که در دست دارد. یک جوری تمرکز کرده و حواسش جمع خواندن است که وقتی از کنارش به زور رد میشوم و ناخواسته چشمم می افتد روی صفحۀ کتابش-در حالی که دقیقاً می دانم کجا باید دنبال کتابم بگردم- تحریک می شوم بروم جلو و بپرسم : ببخشید آقا فلان کتابُ دارین؟ او هم با اکراه بدون اینکه حتی سرش را از روی کتابش بلند کند با دست اشاره می کند که : ادبیات جهان اون طرفه.

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه


بگذلرید خداوند ما را با فرمان های شخصی که به هیچ کداممان نداده، رهین منتش کند! اگر میل داشتی این نامه را بخوانی و خواندی - خدای عزیز- مطمئن باش که می دانم چه می گویم! اصلاً لازم نیست روی سرنوشتم عسل بپاشی و شیرینش کنی! با فرمان های خوشحال کننده و شخصی و میان برهای معرکه، رهین منتم نکن! از من نخواه که به سازمان های مخصوص برگزیدگان فانی که به روی همه باز نیست ، ملحق بشوم.


به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
  
مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید
فرشته ای است که البته پاک دامن نیست
 که دست هر کس و نا کس دخیل ِ دامن ِ اوست
ولی رسالت ِ او مستجاب کردن نیست
 طنین ِ در زدنش منحصر به این فرد است
که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست
 ...
  از : علیرضا بدیع

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه


ناهار چه داریم زن؟ – قوت غالب. – آیا فطریه‌اش را پرداخت نموده‌ای؟ – به خدا که آری. – پس یک بشقاب برایم بریز بخورم. [پس از صرف قوت غالب، به ادامه‌ی جهاد نفس می‌پردازند.]
پ.ن. در بازه ای از دوران جاهلیت جوانی می پنداشتم که شوی آخوند داشتن هم بد چیزی نیست!هِعی روزگار



پشت هرکی، یکی هست. . . توضیحات: با در نظرگرفتن زن یا مرد موفق یا غیرموفق به عنوان متغیر کنترل


چند وقتی می شود که حواس پرت شده یک کمی. یک بار که آخر قصۀ "امیر ارسلان" را به جای آخر "رستم و سهراب" اشتباهی تعریف کرد شکّمان برد. یک آخر هفته هم منتظر آمدن میهمان هایی بود که دعوتشان نکرده بود. خلاصه بعد از معاینات و مراجعات روشن شد که مادر دارد فراموشی می گیرد انگار. همان ضعف حافظه.
کمی مریض احوال بود. رفته بودم پیشش از صبح. خانه اش همیشه بوی عید می دهد مادر. پرده ها و قالی های تمیز، آجیل و شیرینی معمول پذیرایی، آرامِ آرام می شوم آنجا. نه اجازه داد که کاری بکنم، و نه حتی ظرف های نهار را کمکش بشورم. من هم عصبانی شدم و به حالت قهر رفتم یک گوشه زانوهایم را بقل کردم و نشستم. آمد کنارم نشست. سیب پوست کنده را گذاشت جلویم. آرام آرام شروع کرد به صحبت. مادر هیچ وقت نصیحت نمی کند یعنی بلد نیست اصلاّ! گَپ میزند با آدم. حرف هایش مثل شکلات تلخ72 درصد می مانند. نه دلت را می زنند و نه سیر می شوی ازشان. می پرم وسط حرفش که: – مادر شکلات تلخ دوست داری؟ - بسم الله! مگه شکلات هم تلخ میشه؟ - آره! انقد خوشمزست! بیارم بخوریم؟ با لحنی متفکرانه و انگار که سعی دارد یک مسئلۀ پیچیدۀ خارج از حدّ درک من را به ساده ترین شکل ممکن توضیح بدهد می گوید:- شکلات باید شیرین باشه مادر. تلخ که دیگه شکلات نیست. حتماّ از این خارجیاست. پولاتو اینجوری حروم می کنی؟ اینا نجسَّن مادر! این خارجیا که آب نجسی می خورن بعدش لابد از اینا می خورن فشارشون نیفته! من می خندم. – دختر جوون و ماهی مثل تو چرا باید کام خودشو تلخ کنه؟ همینارو می خوری بد خَلقی میکنی لابد. پاشو برو بیار جلو چشم من بندازش دور خیالم راحت شه. پول میدم برو جاش شکلات واقعی بخر. من در حالی که می روم سمت کیفم قَش قَش میخندم و مادر فکر می کند که نوه اش دیوانه شده حتما.

نشسته بود لبۀ تخت آهنی قدیمی اش و مامان دو زانو جلوی پایش روی قالی قرمز دست باف نشسته بود و داشت به زانوهایش پماد می زد. میثم هم کنارش روی تخت نشسته بود. مادر به جز نوه ها و تنها پسرش با هیچ مرد دیگری دم خور نمی شود. نه دست می دهد نه رو بوسی. تمام دامادهایش از زیر چادر مشکی فقط مثلث کوچکی از صورت سفیدش را دیده اند و بس. میثم ولی فرق دارد انگار. راحت است با او. شاید هم به این خاطر باشد که من را از همۀ نوه هایش بیشتر دوست دارد. از عیدی 2 برابر دادن به من تا قربان صدقه ها و عزیز کردن ها و قص علی هذا. میثم در حالی که دستگاه فشار را از دست مادر باز می کند: مادر فشارتون بالاست، نمک زیاد می خورین باز؟ مادر که بلد نیست دروغ بگوید دست پاچه می شود : نه به این قبله! کم کردم! مِن مِن کنان زیر لب زمزمه می کند که: آخه غذا بی نمک بی مزه می شه مادر جون. روسری گل دارش را مرتب می کند تا مو های هنوز خرمایی اش پیدا نشود.
مادر چای ریخته می آورد، برای من نسکافه درست کرده، به مامان می گوید از آقا سید مخصوص بچه(من) یک بسته خریده است. رو به میثم: مادر پس تو کی مطب می زنی؟ نگاه ما با هم طلاقی می کند، من بر می گردم رو به پنجره که خنده ام را نبیند مادر، میثم که از من بیشتر روی خودش کنترل دارد و البته می داند که توضیح دادن تفاوت بین دکترای تخصصی و پزشکی، هم بی فایده است و هم نا امید کننده، جواب می دهد: سال دیگه که دفاع کنم باید مثل عاطفه برم طرحم و بگذرونم بعدش یه جایی رو می گیریم برا مطب...مامان چشم غره می رود و من میدوم سمت حیاط ...
از اتاق خواب می آید بیرون، عصایش را تکیه می دهد به صندلی، یگ جعبه بزرگ که دستش دارد را می گذارد روی میز: آقا میثم این کادوی شماست. مریم گفت همین روزا دَرسِت تموم میشه به امید خدا! من که معلوم نیست تا کی زنده باشم. اینو دادم منوچهر از دوبی خریده. کیف سامسونیکِ! جلو مریضا خوبیت نداره با این کیف پارچه ای ها بری. مردم عقلشون به چششونه. می گن سیّدا دستشون سبُکِ! ایشالله کار و بارت خوب می شه!
هر کاری کردیم راضی بشود نمازش را روی صندلی بخواند نشد که نشد. داشتم با کنترل تلویزیون ور می رفتم که مامان با غیظ همیشگی تادیب کننده اش از آشپزخانه صدا زد: کم کن صدای اونو بچه جون! نمی بینی مادر دارن نماز می خونن؟ البته مادر گفت که هیچ اشگالی ندارد اما کم کردم. اخبار بود(حماسۀ دهۀ فجر و سخنان مقام عظمی). آخرش که ذکر هاش تمام شدند، دستش را گرفت به صندلی کنارش تا بتواند بلند شود راحت تر، رو کرد به من که: مادر تو این دوره زمونه خدایی کردن که کاری نداره، حلّاج بودنِ که سخت شده!
آخرش موقع خداحافظی دست های مهربان چروکیده اش را می گذارد دو طرف صورت من، خم می شوم تا راحت تر ببوسدم! می پرسد: الان چه ماهیه؟ - بهمن -بعدش؟ -اسفندِ مادر! -چندم اسفند عیده؟ و با این سئوال آخرش تمام غصه های دنیا را آوار می کند روی سر من.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

Half-awake/Half-asleep


شهدی که از لب گل‌سرخ تو می‌مکم
در استحاله‌ جای عسل، می‌‌شود غزل

انگار با تمام جهان وصل می‌شوم
در لحظه‌ای که می‌کشمت تنگ در بغل


ترجیح می‌دهم آدم باشم تا صادق
لب های من بی انضمام ماتیک

همان که از پس چادر سیاهت با اخم می‌گویی”رژت رو پاک کن تا بذارم بری تو دانشگاه” خشونت است…آن “خانمی/خانمم/عزیزم”ی هم که اولش می‌گذاری هیچ از دردش کم نمی‌کند اول صبحی!


 چقدر خوب که خدا نمی‌گوزد


اگر آدم‌ها تا این حد (یک رفیقی داشتیم آخر "حد" و "خط" تشدید می گذاشت) همه‌چیز را جدی نمی‌گرفتند، همه‌چیز بهتر بود. توانایی جدی گرفتن چیزها و کارها را تا حد زیادی از دست داده‌ام(یعنی احتمالاً نداشته ام از اول). نمی‌فهمم کسانی را که 
 هنوز مسائل خیلی مهمی برای‌شان وجود دارد. یک مشکلی که دارم این است که وقتی برخوردم با همیشه کمی متفاوت است، یکی پیدا می‌شود که هی می‌پرسد حالت خوب است؟ می‌خواهی حرف بزنی؟ مطمئنی اتفاقی نیفتاده است؟ انقدر می‌گوید و می‌پرسد تا من در ذهنم به دنبال یک مشکل می‌گردم. البته گشتن که خیلی هم نمی‌خواهد، مشکلات آدم خیلی دم‌دست‌تر از این حرف‌ها هستند. بعد باید تلاش کنم که به آن فکر نکنم. یادم بیفتد که مهم نیست، جدی نیست، ولش کن. این مرحله از شروع تا پایان حداقل نصف روز زمان می‌برد. اصلا مگر می‌شود یک آدمی که همه‌ی تصمیم‌هایی که برای خودش و آینده‌ش گرفته است، روی هوا است، حال‌ش خوب خوب باشد. تصمیم‌هایی که برای خودم گرفته‌ام نه آن‌قدر انگیزه‌ی محکمی پشت‌شان است، نه آن‌قدر‌ها شدن یا نشدن‌شان در دست من است، و نه آن‌قدرها در صورت تحقق‌شان قرار است اتفاق شیرین و خوبی برای آدم بیفتد. حتی اگر نیفتند هم اتفاق خاصی نمی‌افتد، مهم نیست. آدم بعضی وقت‌ها لازم دارد اصلا حوصله‌ی کسی را نداشته باشد یا حوصله‌ی حرف زدن نداشته باشد . اصلا باید یک وقت‌هایی توی خودش باشد، یک وقت‌هایی غر بزند(این دو روز بارانی، بیماری مضمن لا علاج، اعصاب گُهی به انضمام اخلاق خوش این جانب = کُلّ محل خالی از سکنه می باشد). انقدر کنجکاو نباشید که بدانید که فلانی امروز دقیقا چرا مثل دیروز نیست. انقدر خسته‌ام که باید یک ماه حداقل بخورم و بخوابم و بچرخم تا دوباره انگیزه‌ی کار و زندگی پیدا کنم. بعد این خستگی‌ها همه‌اش خورده است به ترافیک شدید کاری من. برای چند ماه آینده انقدر کار دارم که وقتی بهشان فکر می‌کنم سردرد می‌گیرم. در این مواقع، بهترین کار این است که هر روز کمی از یکی از کارها را انجام بدهی و امیدوار باشی به موقع همه‌شان را انجام دهی. یک چند نفری هم هستند که تصمیم دارم همین روز ها بهشان زنگ بزنم و نظرات مبارک خود را در مورد مادر و خواهرشان بهشان ابلاغ کنم.دوست داشتم مثل بچگی‌ها بود هنوز. بچه که بودیم، در کوچه دوچرخه‌سواری می‌کردیم. گاهی که می‌خوردیم زمین، فرمان و چرخ جلو تنظیم‌شان به هم می‌خورد. یعنی مثلا فرمان صاف بود ولی چرخ جلو به سمت راست بود. بعد چرخ جلو را وسط دو تا پایمان می‌گذاشتیم، فشار می‌دادیم تا صاف شود. نهایت دغدغه‌ی ما بود که زنجیر چرخ در رفته یا لاستیک‌اش پنچر شده است. الان کمی بزرگ‌تر شده دغدغه‌ها. باید مواظب باشیم وقتی می‌خوریم زمین، کسی نفهمد، یا اگر هم می فهمد دلش نشکند. همیشه هم البته می‌شکند. این است که می‌گویم کاش آدم‌ها انقدر همه چیز را جدی نمی‌گرفتند.آنوقت همۀ آدم هایی را که برایم مهم هستند جمع می کردم یک جا(چه شود!!)و فریاد می زدم که من دارم بد جوری زمین می خورم. همین

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

  زنجیری
سلام ای آسمان در چشم بارانی ت زندانی
تو در چشم من و دیوانگی هایش چه می خوانی ی
آخر شاهنامه

بشنو اکنون که زیر زخم تبر
این درخت جوان چه می گوید
هر نهالی که بر کنند
به جاش
جنگلی سر کشیده می روید
های جلاد سروهای جوان
ای رفیق همیشۀ تیشه
باش تا بر کَنیم اَت از ریشه

حسین منزوی
 سنت و ومدرنیته

گفتم : وقت نماز داره می گذره
گفت : تو هنوز نماز می خونی؟

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

توصیه های محکم تر مقام عظمی به منظور برخورد هر چه عمیق تر با فساد اقتصادی
در همین راستا به منظور برخورد با شخص متخلف و مجازات هر چه عمقی تر و غربال گری لایه های زیرین و ریشه های فساد در متن جامعه "مَش غلام ماست بند" سر کوچۀ ما به علت استفاده از "پِشگل خُشک" در سطل های ماست گاوی و فروش به قیمت ماست شیر بُز و اقدام به پوشیدن زیر پیراهن آستین حلقه ای(فریاد وااا اسلاما به همراه لعن و نفرین حضّار) و اباحه گری در حین کار در مغازه و اعتراف به بر هم زدن تعادل نرخ دلار و سکه، محکوم به 70 سال حبس تعزیری ، 25 سال محرومیت از انجام فعالیت های چوپانی، سه هزار میلیارد تومان جوایز نقدی و غیر نقدی از جمله هدایای این دوره از قرعه کشی بانک ملت خاک بر سر می باشد
...یکی‌شون خیلی خوبه (2) همگی بگین ما‌شا‌الله
پ.ن: به همین مناسبت دهۀ اول بهمن ماه به نام دهۀ فجر نو(بر وزن شهر نو) نامگذاری شده و تعطیل خواهد بود

مملکت امام زمانی

امروز تو واگُن مترو قسمت بانوان "سبزی قرمه" میفروخت یکی!!!! به مقدّسات قسم

زن حاجی
 
مامانِ : جای این پارچه پاره ها و نخ هایی که مثل بی خانمانها گره می زنی دور مُچت بیا این النگو طلا (زرد،24 عیار لامصّب) رو بگیر دستت کُن آبرومُ بردی جلو خانوم کریمی(همساده) قیچی را برداشته به سمت من حمله ور می شود

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

 سیاست بی خبری، بی خبری سیاسی

بنا بر درخواست های مکرر بینندگان، زین‌پس شبکه‌ی دو تعطیل و از محل صرفه‌جویی در تامین برنامه‌های آن، تعدادی توالت عمومی در سراسر شهر تهران برای مردم خدا‌جو احداث می‌گردد. لازم به ذکر است آقای نجف‌زاده و خانم  فهيمه كوه خضري-مجری سابق این برنامه و مدير فعلی اطلاع‌رساني و هماهنگي امور مجلس سازمان صداوسيما- به صورت دوره‌ای در این مراکز حاضر شده و جهت استفاده از امکانات آن، به ازای هر شخص پنجاه تومان دریافت می‌نما یند. مراسم افتتاحیه تمام روز های دهۀ فجر، میادین اصلی تهران
  All That Is Solid Melts Into Air; Experience Of Modernity
تجربهٔ مدرنیته؛ هر آن‌چه سخت و استوار است دود می‌شود و به هوا می‌رود.
روزی روزگاری
 
...کلي هم تو دو لايه‌کردن توپ های پلاستیکی مهارت پيدا کرده بوديم
(من و پسر خاله هایم)

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

رئالیسم افراطی

من فکر می کنم هیچ گاه فرزند دار نخواهم شد، چون بی نهایت برایش ارزش قائلم، مسوولیت سرنوشتش و تربیتش و آینده اش برایم  خیلی خیلی مهم است و بعید می دانم در هیچ دوره از زندگیم آن قدرها آدم حسابی بشوم که از عهده اش بر آیم
 سندروم غروب های لعنتی جمعه ...
صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش
سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است
تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی
نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است
هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند
دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است
 از : زنده یاد نجمه زارع
وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ

!اگه خدا یک وبلاگ داشت و سوره‌های قرآن رو توی وبلاگش می‌نوشت، حتماً به خاطر سوره حضرت لوط، فی.ل.تر می‌شُد


۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

خاطرات و تالمات
        
  بچه که بودیم یه مدت نقل محافل این بود که طرف وامیستاد وسط می گفت: "یه جُک بگم؟" بعد ما می گفتیم : "خُب بگو!" بعد اون می گفت: "جُک!" و در این هنگام بر حاضران چونان حال خوشی می رفت که گریبان ها چاک کرده و فریاد ها بر آورده و از زور سر خوشی و مسرت سر به بیابان می گذاشتند! آمده است كه ما جماعت را در چنين حالتي يافت نكردند در سنوات ماضيه

...شما که غریبه نیستی
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست
پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم
چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نیست

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

،و در روزگاری به سر می بریم که دیگر سکوت نشانۀ رضایت نیست
سکوت  فریادی ست که نرسیده به گلو بغض می شود
به چشمها که می رسد اشک
.....و نرسیده به لب ها خفه

«Melancholia»
 !تصمیم گرفتم یه مدت مزید بر علت بشم

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

دل مشغولی ها
گمانه زنی ها حاکی از این امر است که ما داریم کم کَمَک به مرز بلوغ کامل فکری نزدیک می شویم چرا که حد اقل هفته ای 1 بار به صورت کاملا جدی و پِرَکتیکال  به امر مقدس خودکشی فکر می کنیم


آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدعی اندر پس دیوار نباشد
 .....
می​خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کو باشد و من باشم و اغیار نباشد
 .....
جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد
اظهر من الشمس
 سراپا فرهیختگی بود بی پدر، آنقدر "sophisticated"که میتوانست هر سه ترکیب واژۀ "به ضرس قاطع"،"محلی از اعراب نداره"و"کان لم یکن" رو در یک جمله به کار ببره!!!

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

 به آن جناب گرامی؛
با تمام احترامی که برایتان قائلم مجبورم اذعان کنم که شما چشم های بسیار پدرسوخته ای دارید . صدق گفتار مرا به دربدری این دل وامانده می بخشید.
با احترامات فراوان
اینجانب

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه


راستش را بخواهی....
نامه هایش را نخوانده ام هنوز، یعنی نشد، نتوانستم....یکیشان را باز کردم یکبار، کاغذ نازک کاهی خط دار،  گوشه های ساب رفتۀ زرد رنگ از خط تا پاره شده گاهی، خط خوش معلمی که با عجله توی راه چیزی می نویسد که مبادا بعدا فرصت نکند، لحن خسته اش از لابلای جوهر پخش شدۀ خودکار و نفوذ 30 ساله اش در بافت کاغذ کاهی پیدا بود. گفته بود که:" سلام مریم جان، امیدوارم همگی سالم و تندرست باشید. امیر کوچولوی من چطور است؟ امروز مورخ29/12/61 ساعت2:30 بعد از ظهر به اهواز رفتیم تا به مقصد شوش حرکت کنیم....اکیپ 20 نفری در 2 شیفت.......حمل مجروحان.....جای ما در اینجا بسیار خوب و امن است....."
دردم گرفت، به نفس نفس افتاده بودم، کتف هایم مچاله شده بودند به هم مثل کتاب قطوری که به زور تا یش بکنی، حق حق نا خودآگاه درد از زخمی چرکین که 27 سال است که انگار خوب نمی شود لامسب، نمیدانم بعد از 27 سال بغضم بیشتر از کدام زخم باز بود، اینکه نامه اش اثبات می کرد که روزی 28 ساله بوده، با بقیه حرف می زده، شاید مثل من زمستان ها هوس آلبالو می کرده و تابستان ها هوس انار، شوخی می کرده و نفس می کشیده یا اینکه می دانستم، دردمندانه می دانستم، با تمام تلخی، این حقیقت را که در تمام نامه های باز نکردۀ دیگرش هم هرگز سخنی از من به میان نخواهد آمد!  
پی نوشت: رضا همیشه عادت داشت زیر لب زمزمه کند: رفتم بر در شمس العماره، همونجایی که دلبر خونه داره.....
ماییم و به غیر ما کسی نیست                در شیب و فراز و زیر و بالا