۱۳۹۴ دی ۲۵, جمعه

«در خـاطـرم روانـه شد و شب بخیر گفت»

«گفتم که در نبودِ تو شب‌ها به خیر نیست!»


كلاس نميشود گذاشت. اين روزگار را بايد با شير و شكر خورد. تلخى اش ديگر از حد گذشته است فرانسيس.

«که بر صحیفه‌ی تقویمِ پار می‌گذری...»

«با پُستِ پیشتاز فرستادند! یک شب رسید عکسِ کسی از ماه...»


آب و آیینه؟ چلچراغ و سقفِ بلوری؟ حوضِ نقاشی و ماهیِ قرمز؟ آسمانِ آبی و انار؟ 
نه فرانسیس! 
اینجا تهران است. 
بیا در میانِ شلوغیِ میدانِ هفتِ تیر ٬ روی پُلِ عابرِ مسخره‌اش٬ کنارِ بچه‌ی زود بالغِ گرسنه ی فال فروش٬ زیرِ بارانِ اسیدی٬ بنشینیم و به احترامِ این همه حرامزادگی و زشتی که چشم‌هایمان را دیگر نمی‌زند و در اعتراض به عادتِ عبور٬ به زبانِ سعدی سکوت کنیم.
سید محمد بهشتی لحظاتی قبل از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی٬ هفتم تیر ماه ۱۳۶۰ هجری شمسی: «ما بار دیگر نباید اجازه دهیم استعمارگران برای ما مهره‌سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند. تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازی نمی‌گیرند انتخاب شوند...»

۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

کیفیتِ چشم‌هات...

تناظرِ یک به یک...


می‌شود یک سربازِ یک چشم بود در گیر و دارِ یک جنگ. می‌شود یک دوربین برداشت و توی خیابان از در و دیوار و آدم‌هاش عکس گرفت با عنوانِ «گاهی وقت ها شهر٬ بی تو». می‌شود توی شهرکتاب یک گوشه نشست و کتابی را از آخر شروع کرد. می‌شود با بُنسای چایِ دارچین نوشید. یا شاید هم بشود مانندِ سیگارِ بعد از هم آغوشی٬ سی ساله شد.
این سی‌سالگیِ حرامزاده‌ی وحشیِ.
پی اس: آقایِ خاکستریِ کمرنگ: چشم‌های لعنتی‌ات را برایم قاب کن.

۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

استخوانِ بیرون زده از زخم...

once upon a time a dream came true



"دیگر
به هیچ کس نمی گویم
تو این جایی
وگرنه
این پرستار دیوانه
سرنگی دیگر
در دست هایم
خالی می کند!"

"سیگاری دیگر بگیران!
فکر می کنم
دیگر
پیر شده باشیم
آن قدرها که تو
روی صندلی ات
چرت بزنی
و من
خاطراتمان را
تقسیم کنم ..."




۱۳۹۴ تیر ۸, دوشنبه

سیزدهِ رمضان...

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ مِنْ رَحْمَتِکَ بِاَوْسَعِها...


با دردِ زیاد که بیدار شدم، ساعت نزدیکِ 4 صبح بود.
مُسَکِن خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم.
صدای دعای سحر از خانه ی همسایه بلند شد. انگار که ناگهان همه دلشوره ها و غصه ها آرام گرفته باشند برای چند دقیقه سکونِ محض بود و آرامش. قلبِ متلاطمم ایستاده بود از تپش. انگار که سرم روی پاهای تو باشد...
ناخودآگاه شروع کردم به دعا کردن و آنقدر نامت را تکرار کردم که خوابم برد.

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

«سرشانه‌های تو...»

...

بعضی وقت‌ها آدم می‌نویسد که یادش بماند٬ یک چیزهایی را بتواند مرور کند بعدترها. گاهی هم باید بنویسد که بتواند فراموش کند. یک خاطراتی را از کنجِ خاک گرفته‌ی ذهنش بیرون بکشد و بگذارد کنار. خیالش راحت بشود و دیگر سراغشان را هم نگیرد.
اواخرِ اسفند ماه بود. خانه رُفت و روب شده٬ بویِ عید می‌آمد. هیجانِ پوشیدنِ لباس‌های نو و عیدی گرفتن‌ها. انتظار میهمان‌های نوروزی. تعطیلات...
آن سال اما مهمان‌های ناخوانده‌ای قرار بود قبل از عید بیایند به خانه‌مان و گَردِ مرگ بپاشند روی تمام انتظارهای آن سال‌ها. مردانِ ریش دارِ کت و شلوار پوشِ غریبه آمده بودند که خبر بدهند میهمان داریم. مامان چادرِ مشکی سرم کرده‌بود با روسریِ سیاهِ بزرگ تر از قامتم. دقیقن نمی‌دانستم که چه اتفاقی دارد می‌افتد. یک چیزی توی صورتِ مامان بود. یک دردی٬ غباری از غم.
خاله‌ها آمده‌بودند.
مردانِ غریبه لبخند نمی‌زدند. دوست نداشتم بروم بیرون از اتاق. می‌ترسیدم. 
خاله‌ی کوچک آمد توی اتاق و من را بغل کرد و شروع کرد به زاری.
فهمیدم که دیگر قرار نیست مامان برود برای شناساییِ عکس ها و فیلم هایی که از اُسرا و شهدا گرفته‌بودند و هر بار چندین روز مریض بشود. دیگر قرار نبود که بابا بیاید و من را از روی شباهتم به خودش بشناسد و بغل کند و یک پیکانِ سفید بخرد و بیاید جلوی مدرسه دنبالِ دخترش.
داشتند بابا را می‌آوردند خانه. بابایِ خوش قامتِ شیک پوشِ من را داشتند می‌آوردند. خاک آلوده٬ تکه تکه٬ داشتند می‌آوردندش خانه.
و قرار نبود که بشود حتی چند دقیقه کنارش تنها باشم. قرار بود توی شلوغی بیاید و در شلوغی برود.
...
باید یک روزی تنهایی بیایم بنشینم کنارت٬ چند ساعتی خلوت کنیم. این یک چیز را به من بدهکاری بابا جانم.

۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

مخاطبِ ذهنِ من...

شبیه قصه های مادر...

یادم نمی‌آید هیچ کدام از شاهزاده‌های قصه‌های مادر از غصه گریه کرده باشند و هیچ کدام از دخترکانِ زیبا روی افسانه‌ها افسردگی حاد داشته بوده باشند. همیشه هم تمام اتفاقات به موقع می‌افتادند. همه چیز برای یک پایانِ خوب و خوش مهیا بود.
داستان از یکی بود یکی نبودی شروع می‌شد که توی یک شهرِ قشنگ٬ پادشاهی زندگی می‌کرد. پسرِ پادشاه تازه از سفر برگشته بود و اتفاقن در طول تمام این سالها٬ این پسرِ بلند قامتِ چهار‌شانه‌ی رشید و لایق به هیچ دختر دلخواهی برخورد نکرده بود.
خلاصه روال داستان‌ها همیشه با یک افت و خیزِ ملایم به هفت شبانه‌روز جشنِ عروسی ختم می‌شد.
توی این شهرهای افسانه‌ای بیمارستان نبود٬ یا حداقل اگر هم بود مسیر داستان از آنجا نمی‌گذشت. مرغِ بریانشان بوی زخم نمی‌داد٬ گل و لای زمین‌ِ تازه باران خورده دامنِ بلندِ هیچ بانویی را آلوده نمی‌کرد٬ هوای اسطبل‌هایشان مگس نداشت. معتاد و متجاوز نداشتند. دزدی هم اگر می‌شد٬ خب٬ ضرورت قصه حکم می‌کرد و این که بالاخره داروغه هم بیکار نباشد.
یک درویشِ پیرِ فرزانه داشت٬ یک پزشکِ حاذق.
یک قاضیِ عادل داشت و چند تاجرِ خَیِر.
بد خویی اگر بود بی دوام بود. حسادت کمی.
و من خودم را می‌‌گذاشتم جای تنها دخترِ زیبای شهر که شاهزاده با یک نگاه دلداده‌اش می‌شد.
 ...
می‌خواهم دستِ تو را بگیرم و از این شهر ببرم توی قصه‌های مادر. آنجا که دیگر من مریض نباشم و تو نگران. برایت پیراهنِ گُل دار بپوشم با دامنِ پُفی. احتمالن از اسب می‌ترسی٬ گاری سواری کنیم توی شهر. یک زیر انداز برداریم برویم روی تپه‌های بیرونِ شهر و دراز بکشیم روی چمن ها زیرِ درختِ بیدِ بزرگ. هوا هم خوب باشد. خیلی دور نباشد که خسته نشویم و قبل از تاریکی برگردیم به خانه‌ی کوچکمان که سقف شیروانی با سفال های قرمز دارد و روی هر دیوارش یک پنجره. از دودکشش هم دود بیرون بیاید همیشه و شومینه‌اش هیزمی باشد. کسی هم کاری به کارمان نداشته باشد. اینترنت ولی داشته باشد که بتوانیم به کارهای روزمره‌مان لانگ دیتنس رسیدگی کنیم. یک کتابخانه‌ی خوب هم داشته باشیم. سیج و جی استور و ژورنال آف فیلاسافی هم باز باشد برایمان شبانه روز. یک شعبه غذای هانی و یک پیتزا دی هم نزدیکی‌هایمان باشد. مرکز خرید اگر نداشت٬ خب٬ اشکال ندارد.

و آخرش هم صفحه‌ی داستان با یک قلبِ کوچک شونده بسته‌شود و زیر نویس کنند: ...And they lived happily ever after